روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
نمی دانی چقدر دلتنگم. نمی دانی.
هنوز اولین باری که نگاهم کردی و دستم را گرفتی، به خاطر دارم. همان روزی بود که دوی دوی چشمانم روی شکوه و عظمت ضریح عباست آرام گرفت. همانجا که بر خاک نشستم و پیشانیم بر آستان خیمه زینبت بوسه داد. همانجا که اشک های تشنه ام، در دامان گوارای علقمه سیراب شد. همانجا که بارها از خیمه گاه، تا تل زینبیه را وجب کردم و مبهوت ماندم که زینب چگونه و به چه حالی هربار این مسیر را رفت و برگشت تا شاید در چکاچک شمشیرها، ندای سالار و محبوبش را بشنود و آخربار...
همانجا... کربلا... کربلای تو که هنوز هم بعد از قرن ها، فقط قدم زدن در کوچه های خاکیش، روضه مجسم است. آنجا دیگر نیازی به مداح و روضه خوان نیست. پرده ها کنار می روند و عیان می بینی. چشم جانت باز می شود اگر حسین(ع) صدایت کرده باشد.
آقای خوبم، کاش همانجا مانده بودم و همانجا تمام شده بودم. کاش هرگز بازنگشته بودم. کاش آنقدر لایقت بودم که وقتی صدایم کردی، نزد خودت نگاهم می داشتی.
من روزی در حرم امن دوست، با خدای تو پیمان بسته بودم که احرام باز نکنم و بر سر عهد، بمانم اما...
آن روز وقتی نام هفتاد و دو کبوتر را می خواندم که در کنار تو عاشقانه آرمیده اند، احساس می کردم این بار فرصتی دوباره با دستان تو پیش رویم گذاشته شده، شاید قدر بدانم.
کاش عهدی را که در بین الحرمین تو محکم کردم، از یاد نمی بردم...
آقای مهربانم، اکنون سرگردان و روسیاهم. این بار تو آمده ای اما من روی استقبالت را ندارم. هرچند که می دانم این، رسم مهمان نوازی نیست، اما شرمنده ام. به این دنیا بازگشتم و گرفتار شدم. گم شدم. دلم برایت تنگ است. اما راهی نیست. شاید دیگر فرصتی نباشد. شاید دیگر صدایم نکنی. شاید هرگز پیدا نشوم. خوشا به حال آنان که وقتی ندای هل من ناصر تو را لبیک گفتند، شهید شدند و دیگر فرصتی برای بازگشت نیافتند تا دوباره در غرقاب دنیا غرق شوند.
کاش لایقِ ماندن بودم، ماندن در کنار شما. کاش دنیای من همانجا تمام شده بود. نمی دانی چقدر سخت است کسی که روزی تو گوشه نگاهی بر او انداخته ای، اکنون نتواند سرش را نزد دوستدارانت بالا بگیرد.
ببخش مرا آقای بزرگوارم. کاش هنوز هم وقتی سر بر خاک تربتت می گذاشتم، هق هق گریه امان می داد و شرمساری می گذاشت تا بگویم:
اللهم الرزقنی شفاعت الحسین یوم الورود ...
« تو( احمدآقا) و همه ميدانيد كه در نظامي واقع هستيد كه به يمن قدرت الهي و توفيق او - جل و علا - و دعا و تاييد حضرت بقيه الله - ارواحنا لتراب مقدمه الفدا - و ملت انقلابي ايران - كه جانم فداي يك يك آنها - دست رد به سينه همه قدرتهاي شيطاني زده است.(جلد 20 - صفحه 436) »
حکم تنفیذ آقای خامنه ای
... و بايد توجه نمايند كه در مقامي هستند كه يك جمله او گاهي مومني را ساقط كرده و متعهدي را از بين ميبرد، و يا غيرصالحي را به مقامي كه شايسته آن نيست ميرساند؛ گاهي يك سخنراني او، جمهوري اسلامي و كشور را نور ميبخشد و گاهي بعكس.
مقام خطير است و خطر بزرگ، به خدا بايد پناه برد و از او استمداد كرد. همه دست اندر كاران - بويژه رئيس جمهور - بايد از چاپلوسان دغلباز و زبانبازان حيلهگر بر حذر باشند و مشاوران خود را از اشخاص سابقهدار كه تعهدشان قبل از انقلاب مشهود بوده است، انتخاب كنند. بسا كه منحرفان و منافقان، خود را با ظاهري آراسته به تقوا جا بزنند و با دست ما به اسلام و كشور اسلامي صدمه زنند. (جلد 19 - صفحه 370)
رئيس جمهوري كه بخواهد سلطنت كند به اين مملكت، خود مردم بايد جلويش را بگيرند. مجلسي كه بخواهد قدرتمندي نشان بدهد و آن مسائلي كه سابق و آن افرادي كه سابق در مجلس بودند آن كارها را بكند، خود مردم بايد جلويش را بگيرند؛ اگر مردم بخواهند كه اسلام را حفظ كنند، جمهوري اسلامي را حفظ كنند، دولت و مجلس و رئيس جمهور و اينها را حفظشان كنند؛ يعني، حفظ كنند از اينكه - خداي نخواسته - يك وقت قدمي از آن ور برندارند(جلد 16 - صفحه 24)
اي برادرهاي پاسدار من! اي عزيزان ما! مبادا از شما يك مطلبي صادر بشود كه قلمها برداشته بشود و نوشته بشود كه اسلام اين جوري است؛ اينها هم مثل ساواكيهايند. اي آقايان روحانيون! مبادا از روحانيون...، حالايي كه يك قدرتي پيدا شده است، يك چند نفر تفنگدار دور خودشان جمع كنند و يك كاري بكنند كه اسلام را لكهدار بكنند. امروز اگر از يك روحاني مطلبي صادر بشود كه برخلاف موازين باشد، آنهايي كه بايد ما را لكهدار كنند ميگويند اين هم آخوندها، الآن ديكتاتوري كفش و عمامه! بهانه دست مردم ندهيد. اسلام ديكتاتوري نيست. آن كه ديكتاتور است مسلم نيست. روحانيت ديكتاتور نيست. آن كه ديكتاتور است روحاني نيست. لكن قلمها برداشته ميشود و نوشته ميشود كه اينها همانها هستند؛ آن وقت ساواك بود، حالا پاسدار هست. نكند خداي نخواسته يك وقت يك (عملي) از شما صادر بشود؛ از ما صادر بشود؛ از روحانيون صادر بشود؛ از كميتهها صادر بشود. اينها همه الآن اجزاي مملكت اسلام است. ما ادعا داريم كه يك مملكت اسلامي حالا داريم. الآن اينهايي كه به اسم دادگاه اسلام و كميته اسلام - عرض ميكنم - پاسداران اسلام و روحانيون اسلام (هستند)، الآن ديگر آن طور نيست كه مثل رژيم سابق باشد كه اگر شما يك كاري ميكرديد به شما نسبت بدهند؛ اگر من يك كاري ميكردم به من نسبت بدهند. الآن يك وضعي ما داريم كه اگر خداي نخواسته يك قدم كجي برداريم، اين را به اسم اسلام تمام ميكنند. (جلد 8 - صفحه 371)
اسلام به اين است كه اعمالتان را تعديل كنيد؛ با مردم رفتار خوب بكنيد؛ برادر باشيد با مردم؛ مردم را اين طور حساب نكنيد. رژيمهاي سابق مردم را از خودشان جدا ميدانستند. (جلد 8 - صفحه372)
پی نوشت: آیا همانقدر که از پاره کردن عکس امام عزیزمان، خشمگین و دگرگون می شویم، پیروی نکردن از گفته ها و توصیه هایش نیز، صدای اعتراضمان را بلند می کند و رگ غیرتمان را به جوش می آورد؟
از صبح دلم شور می زد. طرفای ظهر بود که یکی از دوستام تماس گرفت و با صدای نگران و مضطرب پرسید:
_ چه خبر؟ حالت خوبه؟ اتفاقی که براتون نیفتاده؟
_ اتفاق؟! مگه قراره اتفاقی بیفته؟!
_ این هواپیمایی که سقوط کرده، همون طرفای شما بوده، همون سه راه آذری اون طرفا! خواستم ببینم مشکلی که براتون پیش نیومده.
هواپیما؟ سقوط؟ سه راه آذری؟...
توی دلم خالی شد. محل کارم، اون موقع همون طرفا بود. اما اون روز نرفته بودم سر کار. رادیو رو روشن کردم و سریع با بچه ها تماس گرفتم ...
*****
خبرها هر چند دقیقه یک بار می رسید، اما ضد و نقیض. هواپیمای باربری ... خبرنگارا ... پرسنل نیروی هوایی ...
لحظه به لحظه اضطراب و دلهره بیشتر می شد. هرچی اطلاعات تکمیل تر می شد، بیشتر از ادامه پیگیری می ترسیدیم. انگار خبر یه فاجعه، ذره ذره به گوشمون می رسید تا کم کم باورش کنیم.
تا اطلاعات برسه، جون همه بالا میومد. یکی از بچه ها هم که با دوربین رفته بود شهرک توحید تا از نزدیک، خبر بگیره، عصبانی و به هم ریخته و کتک خورده برگشت. درست مثل خیلی از بچه های خبرنگار دیگه که اون روز حسابی ازشون استقبال شد!
کم کم قصه به آخرش رسید و حلقه های مفقوده داستان، یکی یکی پیدا شدند. لحظه هایی که آرزو می کردیم هرگز از راه نرسند...
*****
هرچقدر با خودم کلنجار رفتم، نتونستم آروم بشینم. باید بهش زنگ می زدم، به خاطر دوستی، به خاطر همکاری، نگرانش بودم. یعنی الان چه حالی داره ...
گوشی رو که برداشت، نفسم توی سینه حبس شد.
_ سلام
_ سلام. چطوری؟ چه خبر؟
از شنیدن صداش و طرز سلام و احوال پرسیش و سر و صدایی که از فضای خونه شون می شنیدم، فهمیدم ناخوداگاه و ناخواسته حامل خبر بدی براشون هستم. خبری که ظاهرا هنوز ازش خبر نداشتند. دست و پامو گم کردم. لکنت گرفتم. نه خدایا! آخه چرا من؟؟؟
_ میگم این هواپیمایی که امروز سقوط کرد ... بچه ها می گفتن ... یعنی هنوز هیچی معلوم نیستا ... یعنی میگفتن شاید ... پسر عمه ت ... مگه جزو خبرنگارایی بود که رفته بودن اونجا؟ ... نمی دونم حالا ... می خوای ...
حالا دیگه صداش مثل اول نبود. گفت قطع کن تا من با عمه م تماس بگیرم.
چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد، خودش بود اما ... صداش، فضای خونه شون، همه چی کاملا تغییر کرده بود ...
*****
خودمو کشتم تا از زیر زبون پسرخاله داغدارم که سیاه پوش تعدادی از رفقاش بود، چندتا کلمه حرف بکشم. نشد که نشد. گفتم بابا خب تو مهندس تعمیرات و نگهداری هواپیمایی، قطعا می دونی یا حداقل می تونی حدس بزنی اون بالا چه اتفاقی افتاده، نظرتو بگو. فقط یه جمله گفت: بذار هروقت نتایج تحقیقات تیم کارشناسی و تحقیق مشخص شد، بهت میگم ...
چه خوش باور بودم که دلم رو به اومدن اون روزی که گفت، خوش کردم...
خبرنگارا بین اسامی دوستا و همکارای خودشون، یادی از اونا هم کردن، اما هرچه کردند در همون حد باقی موند. دوستا و همکارای ارتشی، به احترام دوستان پر کشیده شون به شیوه همه نظامی ها فقط سکوت کردن.
چند نفر متوجه شدن بین پرسنلی که تویC-130 همراه با خبرنگارا پرواز کردن، کسانی از نیروی هوایی بودن که حالا حالاها جایگزینی براشون نیست؟
یادمه که بعضیا اون موقع از عملکرد خبرنگارا و رسانه ها توی این زمینه شاکی بودن و گفتن که کم گذاشتن اما ...
*****
چند وقت پیش که توی حادثه سقوط هواپیمای آواکس در هفته دفاع مقدس، شش تا خانواده داغدار شدن، بازم سکوت و بی خبری و امنیت ملی و ...
برای تسلیت گفتن به خانواده ش و مخصوصا خواهرش که از دوستامون بود، رفتیم خونه شون...
وقتی داشتیم از منزلشون خارج می شدیم، پدرش ما رو به کناری کشید. بازنشسته نیروی هوایی بود. آرام، داغدیده اما پر صلابت. گفت یه درخواستی ازتون دارم. تا زمانی که نتایج گزارشات تیم تحقیق اعلام نشده، هیچ جا حرفی ازین موضوع نزنید. هروقت نتایج معلوم شد، خودم هر اطلاعاتی بخواید در اختیارتون میذارم...
راستی چند نفر این خبرو شنیدن؟ اگرم کسی چیزی دراین باره بدونه، در نهایت خبر سقوط یه هواپیمای آموزشیه(!) که ربطی هم به مانور دفاع مقدس نداشته و ...
یعنی اصلا تیم تحقیقی وجود داشت که ما بخوایم منتظر نتایج تحقیقاتش بمونیم؟ ...
یاد اون روزا افتادم و وعده سرخرمن پسرخاله عزیز. با این تفاوت که این بار دیگه دلم رو خوش نکردم به روزی که حرفی زده بشه و چیزی روشن بشه...
روزای سخت میگذرن اما آیا فراموش هم میشن؟
**********
پی نوشت اول: چه روزای سختی بود اون روزا. همدردی کردن با دوستان داغدار، سخت ترین کاره وقتی می دونی درونشون چی میگذره اما نمی تونی چیزی بگی تا آرومشون کنه.
پی نوشت دوم: چقدر آروم، تودار و عجیبند این نیروهای ارتشی کشورمون. کسی چه می دونه پشت تمام سکوت ها و آرامشی که در مراسم تدفین هرکدوم ازینا حاکمه، چه غوغایی هست؟ خیلی وقتا این امنیت و فضایی رو که ازش حرف میزنن و به خاطرش سکوت میکنن و اشک های مادران و خواهران و همسران داغدار و مصیبت دیده شون رو به خاطرش نادیده میگیرن، اصلا نمی فهمم. صلاح و مصلحت اینا در چیه؟ تنها گروهی که توی این مملکت خیلی خوشگل و بی ادعا، با جون و مالشون، روی خیلی از ندونم کاری ها ماله می کشند، همین ها هستند. با اینکه به شخصه بعضی وقتا کلی به خاطر این کاراشون لجم درمیاد و حرص می خورم اما...
خدا حفظشون کنه هرچند که کمتر عادت داریم ببینیمشون.
پی نوشت سوم: این مطلب قرار بود چند روز پیش که چهارمین سالروز پرواز همیشگی این همکاران و دوستان و سفرکرده گان بود، نوشته بشه که به دلیل مشکلات فنی نشد. به هرحال غرض، یاد کردن ازین عزیزان –هرچند کم و ناچیز- و ادای احترام به آنها بود و تجدید خاطره. روحشان شاد!
آنکه حال مردم دیوانه می داند منم
آنکه سوز سینه پروانه می داند منم
آنکه در جام محبت، باده می ریزد تویی
آنکه قدر ساغر و پیمانه می داند منم
آنکه خلقی را به چشمی می کند افسون تویی
وانکه افسون رخ جانانه می داند منم
آنکه دل می سوزد و افسانه می سازد تویی
وانکه از سوز جگر، افسانه می داند منم
طاق ابروی تو محراب است و چشمت، می فروش
آنکه راه مسجد و میخانه می داند منم
خانقاهی هست در عالم، ورای آب و خاک
آنکه از دل، راه آن کاشانه می داند منم
جمله درویشان عالم، ساکن آن خانه اند
آنکه نام صاحب آن خانه می داند منم
"حامد کرمانی"
پی نوشت: سادات بزرگوار، لطفا در این روزهای عزیز و پربرکت، عیدی ما رو فراموش نکنید.
ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو
زنده برگشتن ز کوی یار، شرط عشق نیست ...
دوش در مهتاب دیدم مجلسی از نور، مست
طفل مست و پیر مست و مطرب تنبور، مست
زان طرف بزم شَهانه از شراب نیم جوش
تاج مست و تخت مست و قیصر و فَغفور، مست
صوفیان جمعی نشسته در مقام بی خودی
خرقه مست و جُبّه مست و شبلی و منصور، مست
آن طرف جمعِ ملائک، گشته ساقی جبرئیل
عرش مست و سدره مست و حشر مست و صور مست ...
پی نوشت: واقعا که عجب بزمی! عیش و نوش ازین بالاتر؟
هوایی شدم، حسابی. به قول حضرت مولانا:
گوش ما گیر و بدان مجلس کشان ...
شما با هم زاده شدید و باید که پیوسته با هم باشید.
با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند.
اما بگذارید با هم بودنتان را فضائی در میان باشد.
یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد ...
دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگه دارد.
در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک:
از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند،
و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.
پی نوشت اول: این چند جمله از خلیل جبران رو صمیمانه تقدیم می کنم به دوست و برادر خوبم، مسیب حسن زاده، که به تازگی پیوند مقدسش با زهرای عزیز رو جشن گرفته. هرچند که متاسفانه نتونستم در مراسم شادباش این عزیزان حضور داشته باشم، اما این چند خط رو به عنوان یه هدیه کوچک، اینجا براشون به یادگار میذارم و امیدوارم زندگیشون همواره لبریز از عشق و شادی باشه و لحظاتش به نور الطاف الهی روشن!
پی نوشت دوم: امسال همچون سال گذشته، تمام هفت روز رو در خدمت نمایشگاه بی رمق اما پرحاشیه مطبوعات بودم. تنها حسنی که این ماجرا برای من داشت، دیدن تعداد زیادی از دوستان و همکاران قدیمی بود که مدتها بود ندیده بودمشون و به شدت از دیدارشون مشعوف شدم. در این میان متوجه شدم که خیلی از رفقای قدیمی، آستینها رو بالا زدند و در شرف رفتن به خونه بخت هستند. اونهایی هم که قبلا از این مرحله گذشتند، امسال یه مهمون کوچولو در خانه دارند. برای پیروزه، ایمان، امیر، و محمد(که دقیقا سر سفره عقد دستگیرش کردم!
) از صمیم قلب آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم. به آقا روح الله عزیز بابت کوچولوی خوشگلی(عکسشو توی موبایل پدر دیدم) که مهمونشون شده، تبریک میگم و آرزو می کنم قدم نورسیده محمد آقا و زهرا خانوم هم براشون پر از برکت و شادی باشه. اگه کسی رو از قلم انداختم، عذر می خوام ولی با همه وجودم برای تمام این دوستای عزیز و نازنین، خوشحالم و اعتراف می کنم هرچند که تا پیش ازون حال چندان مساعدی نداشتم اما امسال توی نمایشگاه، حسابی حالم جا اومد![]()
نبودم
گم شده بودم، انگار
جای دوری نه، همین اطراف، همین نزدیکی، شاید کمی آنطرف تر از نگاه های آشنا ...
در این مدت که نبودم اما، فهمیدم این روزها چه راحت و آسان می شود گم شد. می شود در عینِ بودن، ناپیدا بود ...
می شود گم شد، پشتِ دستگاه های خاموشِ مشترکانِ همراهِ مخابرات.
پشتِ درخواستی کوتاه که دعوتت می کند پیغام بگذاری.
پشتِ وبلاگ های بی مخاطبی که آخرین تاریخ به روزشدنشان، روزی را در دو، سه ماهِ گذشته نشان می دهد ...
****
چه راحت، دل خوش کردیم به شنیدن صدایی آشنا از پشت خطوطی مجازی (که تازه شاید اگر نمایشگرها، اعدادی غریب را نشان دهند، صداهای آشنا را هم از ابتدا به جا نیاوریم!) و فراموش کردیم دیدن چهره های آشنا را وقتی دلتنگیم برای حضورشان.
چه آسان، دل سپردیم به پیام هایی کوتاه، و نه نامه های بلند و دست خط های خاطره ساز.
چه عجیب، همراهی کردن با لبخندها و اشک های یک دوست، ختم شد به گذاشتن آیکون های خنده و گریه در یاهو و جی میل و وبلاگ هایمان ...
چطور نوازش های حضور یک عزیز، همراهیش و آرامشِ بودنش، پشت تمام پیغام های چندخطی دیجیتالی گم شد. خطوطی که حتی لمس کردنشان ممکن نیست ...
همه گفتنی ها و شنیدنی هامان، بین تمام مشغله ها و فرصت های کوتاه روزانه، به کلماتی کوتاه و بریده بدل شد که فقط بدانیم هنوز هستیم یا ...
****
همه آدرس هایت را دارم و تمام اعداد آشنایت را می شناسم
آدرست در یاهو، جی میل، هات میل ... و آدرس کلبه کوچکی که در بلاگفا ساخته ای و آن یکی که در پرشین بلاگ است یا آن که در میهن بلاگ داری ... شماره تلفن همراهت، 912، 919 و حتی ایرانسل ت ...
اما ...
راستی نشانی خانه ات کجاست؟
اگر در میان تمام این آدرس ها و شماره ها نبودی، کجا باید پیدایت کنم؟ یعنی اگر تمام حروف و اعداد و ارقامی که می شناسم را گم کنم، تو را هم گم خواهم کرد؟
نه، نمی خواهم، حتی فکر نبودنت برایم آزاردهنده است. پس یادت باشد که حتما نشانی خانه ات را برایم اس ام اس کنی، یا ایمیل بزنی یا ...
نه، می آیم ... می آیم آنجا، آنجا که هستی، همان جایی که گاه از آن عبور می کنی، می آیم و نشانی ات را می گیرم. همان جا بمان، فقط برای مدتی کوتاه تا من برسم ...
بعد از آن هرگاه که نبودی، نمی گذارم گم شوی، به رسم دوستی دیرینه می آیم، با پای پیاده حتی، تا هرجای دنیا که نشانی ات باشد.
وقتی نشانی ات را دارم و محل عبورت را می شناسم، و وقتی هنوز دلم برای حضورت تنگ می شود، هرگز دوستی هایمان گم نمی شود، هرگز.
دارم هوای صحبت یارانِ رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم ...
این روزها گاهی یه چیزایی میشنویم که کلی چشمامون گرد میشه از تعجب، گاهی آه می کشیم، گاهی هم افسوس می خوریم، یه وقتایی هم از فرط اینکه نمی دونیم دیگه چه باید بکنیم، بیخود و بی جهت می زنیم زیر خنده! ازون خنده هایی که از گریه غم انگیزتره ها!
* مدتی پیش که توی ماجراهای هدایت شده توسط اجانب، احسان باکری (فرزند شهید باکری) رو گرفتند و حسابی تادیبش کردند، کلی افسوس خوردیم که ای بابا این یکی دیگه چرا باید از راه راست منحرف بشه! هرچی هم بهش گفتند که (ما عکس پدر تو رو روی قلبمون نگه می داریم، تو قلب ما رو شکستی...!) فایده ای نداشت که نداشت!
ـ ازون طرف یکی می گفت ما توی بنیاد شهید، کلی انگشت حیرت به دهان گرفته ایم و کلی افسوس خوردیم که طرف، فرزندِ شهیده، همسرِ شهیده، اما حالا مادر یک منافقه! آخه آدم بره دردشو به کی بگه؟!
** حالا چند روز پیش شنیدیم که بهشتی و الویری رو گرفتند، پشت بندش هم مطهری رو. که خب با اون نامه های بلندبالا انتظاری غیر ازین هم نداشتیم.
من موندم هاج و واج که چرا این فرزندان انقلاب همگی ناخلف از آب دراومدند! چقدر جای تاسف داره که احتمالا پدران اینها کلی توی اون دنیا احساس سرافکندگی و شرم می کنند!
*** شنیدیم که امسال بعد از سی سال عزت و احترام، مراسم بزرگداشت آیت الله طالقانی برگزار نشد. البته این ربطی به اون موضوعات قبلی نداشت، فقط جزو مواردی بود که این روزها شنیدیم و آه از نهادمان برآمد. همین!
**** بعدش شنیدیم جدیدن توی بهشت زهرا، یه قطعه ای ساخته شده که یه عالمه ازین معتادای بی نام و نشون کنار خیابون رو بردند اونجا و دفن کردند! این جزو اون خبرایی بود که هم باهاش متاسف شدیم، هم کلی تعجب کردیم که یهو چطور اینهمه معتاد اونم از نوع بی نام و نشونش با هم مردند! مسئله هم خیلی پیچیده به نظر میاد، هم خیلی مهم و هم خیلی خطرناک و اصلا نمیشه به همین راحتی ها از کنارش گذشت. فکر می کنم حتما مراجع مربوطه باید به این موضوع رسیدگی کنند، نکنه یه وقت دردی، مرضی، چیزی سر و کله ش پیدا شده و داره یواش یواش از میون همین معتادای کنار خیابون سرک میکشه و قراره برسه به بقیه! خدا به داد برسه!
***** دست آخر اینکه روی یکی ازین تابلوهای الکترونیکی که شهرداری زحمت کشیده و بعضی جاها نصب کرده تا ما یه وقت از اخبار حوادث و اتفاقات روز عقب نیفتیم، نوشته بود (آمار خودکشی در ایران ۲۷ درصد کاهش داشته) خب حالا شما بگید با این وضعیت حال و روزگار، آخه اصلا نیازی هست که کسی خودش، خودشو بکشه؟!!