روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
"بهشت زير پاي مادران است"
مي گويند يعني همه مادران ، بهشتي اند
راست است
اما راست تر اينكه:
"اگر مي خواهي بهشتي شوي، بايد همانجا باشي؛ زير پاي مادرت"
مصداقش:
تا بهشتم زير پاي مادر است هستي من از دعاي مادر است
پي نوشت: حسبي الله و نعم الوكيل ...
به همين زودي 9 سال گذشت! نه، خيلي دير و دور گذشت! 9 سال! بدون تو!
اون روزها فكر ميكرديم حتي يك روزش هم محاله، تحمل و باور اينكه ديگر نخواهي بود، چه رسد به ماه و سال و روزگار ...
امروز، بيشتر از هر زمان ديگهاي برات دلتنگم! امروز، كه اون روزها "جمعه" بود و "غروب" بود و "دلگير"
امروز دلتنگتم، بيشتر از هميشه، چون ميفهمم حالتو. حال اون روزهاتو. اون روزهايي كه "بيمهري" بود و "دروغ" بود و "تهمت"
اون روزها كه شاهدت فقط "خودت" بودي و "خداي خودت"
اون روزهايي كه دردشون رو اونقدر توي سينهات نگه داشتي تا بالاخره بسپريشون به سينه "خاك"! چون "هيچكس" و "هيچچيز" توان فهميدن دردتو نداشت.
"مرهم" اون روزهاي تو، چه تلخ "محرمي" بود كه آغوش باز كرد براي قايم كردن اشكهات و حالا 9 ساله همه درددلهاتو توي ذره ذره وجودش دفن كرده و همچنان سرده و سنگ! سرد سرد! سنگ سنگ!
"ارديبهشت" بوي تو را ميدهد عزيز گمشده! تويي كه منتظر "زمان" شدي تا "درست كند" روزگار را و "زمان" تو را با خودش برد و "درست كرد" روزگارت را!
حالا آنها ماندند و حرفهاشان. ما مانديم و دلهامان. و "تو" نه درگير حرفها و نه دلتنگ دلها، رها و فارغ ...
خوش به حالت يادگار روزهاي ارديبهشتي من!
عجله نداشتم، اما خسته شده بودم از طولانی شدن انتظار برای پیداشدن سروکله نفر چهارم تا بالاخره راننده تاکسی رضایت بدهد راه بیفتد. این بود که وقتی دوتا مسافر دیگر پیشنهاد کردند کرایه نفر چهارم را بین خودمان تقسیم کنیم و زودتر راه بیفتیم، استقبال کردم.
هوا، بارانی بود و این یعنی حالا حالاها راه داشتیم تا از میان ترافیک برسیم به میدان ولیعصر. حدود یک ساعت بعد، وقتی بالاخره به نزدیکیهای مقصد رسیدیم، همینطور که دوتا خانم صندلی عقب حساب میکردند هرکدام چقدر باید کرایه بدهیم، راننده از توی آینه نگاهی به عقب انداخت و بیمقدمه پرسید: شما میخواهید دوباره همین مسیر را برگردید؟ و بدون آنکه منتظر جواب بماند، توصیه کرد: بهتر است زودتر کارتان را انجام بدهید و برگردید چون دیگر ماشین گیرتان نمیآید. بعدهم اشارهای به اتومبیلهای درهم گره خورده کرد و گفت: "دیدید که چقدر طول کشید تا رسیدیم اینجا! توی این هوا هرچه دیرتر بشود، ماشینهای خطی کمتر گیر میآید."
یکی از دخترها با نگرانی توضیح داد که نمیتواند زود کارش را انجام بدهد چون کلاس دارد و تازه ساعت 8 شب کارش تمام میشود؛ و همین بهانهای بود تا سیل توصیههای ایمنی جناب راننده سرازیر بشود و مسلسلوار تاکید کند من به خاطر خودتان میگویم و چون خانم هستید، عرض میکنم بهتر است آن موقع شب هر ماشینی را سوار نشوید و چون ما خودمان اینجا هستیم و میبینیم گاهی وقتها کسانی میآیند مسافر میزنند که آدمهای درستی نیستند و خلاصه کلی هم راهنمایی کند که قبل از سوارشدن هر ماشینی، به بهانه منتظر بودن، یک چرخی دورش بزنید و شمارهاش را یادداشت کنید و حتما هم نگاه کنید که برچسب خطی داشته باشد.
به اینجا که رسید، شاید چون احساس کرد احتمالا چاشنی سیاه نماییاش زیاد شده و مسافرانش را خیلی نگران کرده، توضیح داد که به هرحال ماشین که خطی نباشد، اگر وسیلهتان را داخل ماشین جا بگذارید، رانندهاش مسئولیت قبول نمیکند.
انگار که تمام مدت، نگران وسیلههای مسافرها بوده!
بین حرفهایش داشتم فکر میکردم که خب اگر خود اینها توی خطشان باشند، هرچقدرهم به خاطر ترافیک، آمدنشان طول بکشد، میشود منتظرشان ماند که یکدفعه پرید وسط افکارم و گفت: "مثلا خود من! از هفت صبح توی این کارم. دیگر جانش را ندارم تا آن ساعت بایستم." منظورش از "آن ساعت"، همان 8 شبی بود که دختر گفته بود و من هم جوابم را گرفتم که خب وقتی این بندههای خدا جانش را ندارند تا آن ساعت بایستند، ما هم اگر دیر بجنبیم، مجبوریم مسافر غیرخطیها بشویم در آن ساعت.
اما جالب اینجا بود برای تکمیل اطلاعاتی که در اختیارمان قرار میداد، این را هم اضافه کرد که تعدادی از راننده تاکسیها معتادند و چون ممکن است در طول روز، گیر بیفتند و جریمه بشوند، شبها فقط میآیند بیرون و مسافر میزنند. بنابراین مواظب باشید وسیلهتان را داخل این تاکسیها هم جا نگذارید!
با این جمله آخرش، من که تا آن لحظه کلا سکوت اختیار کرده بودم، انگار که از خواب پریده باشم، پرسیدم مگر تاکسیرانی به رانندههای معتاد هم مجوز تاکسی میدهد؟ و راننده که انگار سوالی به این عجیبی تا به حال نشنیده بود، نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: ای بابا! گندهتر از اینهایش توی خیلی جاها معتاد هستند و هیچکس چیزی نمیگوید. این که چیزی نیست. اعتیاد، یک بیماریست! ..."
خیلی جدی پرسیدم پس تاکسیرانی چه کارهاست؟ دلمان خوش است تاکسی سوار میشویم!... که جناب راننده یادآوری کرد: خانم! من دو ساعت است دارم روضه میخوانم؟ معتاد بودن اینها که مشکل اصلی نیست. میگویم شماها مواظب باشید...
و البته فکر کنم منظورش همان "مواظب وسیلههایتان باشید" بود!
جای شما خالی، ساعت 6 که میخواستم مسیر مذکور را برگردم، طبق پیشبینی آن جناب، صفی عریض و طویل منتظر ایستاده بودند و تا چشم کار میکرد، از خطیها خبری نبود. این شد که رییس خط، راه حل عجیبی پیدا کرد. رفت وسط میدان ولیعصر، جلوی یک اتوبوس را گرفت و البته با یک تماس، اجازهاش را هم از شرکت واحد گرفت تا اتوبوس را از خط خودش خارج کند. بعد هم با صدای رسا اعلام کرد هر کس میخواهد، سوار شود چون دیگر ماشین نیست!
راننده اتوبوس هم وقتی همه سوار شدند، تاکید کرد: "خانمها، آقایان، کرایهاش 1000 تومان است!"
خب این هم راه حلی بود. باران که میآید، خلاقیت آدمها هم برای پیداکردن راهی که بشود با آن به مقصد رسید، زیاد میشود. البته راه حلش وقتگیر بود و غیرمنصفانه از نظر هزینه. اما حداقل ایمن بود. هم برای خودمان، هم برای وسیلههایمان!
شهر آبستن غمهاست، خدا رحم کند
شهر یکپارچه غوغاست، خدا رحم کند
بوی دود است که پیچیده، کجا می سوزد؟
نکند خانه مولاست، خدا رحم کند
همه شهر به این سمت سرازیر شدند
در میان کوچه دعواست، خدا رحم کند
هیزم آورده که آتش بزنند این در را
پشت در حضرت زهراست، خدا رحم کند
همه جمعند و موافق که علی را ببرند
و علی یکه و تنهاست، خدا رحم کند
بین این قوم که از بغض لبالب هستند
قنفذ و مغیره پیداست، خدا رحم کند
مادر افتاد و پسر رفت ز دست
چشم زینب به تماشاست، خدا رحم کند
مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد
در زمین زلزله برپاست، خدا رحم کند
ماجرا کاش همان روز به آخر می شد
تازه آغاز بلاهاست، خدا رحم کند
غزلم سوخت، دلم سوخت، دل آقا سوخت
روضه ام ابیهاست، خدا رحم کند ...
۱. به جان شوما هیچکس تنها نیست!
اگر اهل این هستید که در حد توان ارتباطتتون رو با دوستان و آشنایان حفظ میکنید و برای این کار حتی اگر فرصت کافی وجود نداشته باشه، سعی میکنید گاهی با یک تماس کوتاه یا حتی زدن پیامکهای گاه و بیگاه، به دوستانتون یادآوری کنید به یادشون هستید، حتما به حرفی که میزنم، خوب گوش کنید.
ببینید اگر شما جزو این دستهای باشید که گفتم، معمولا یه توهم کوچیک توی ذهنتون دارید که چندان هم بد نیست اما اگر شرایطی پیش بیاد که توهم شما رو دگرگون کنه، ممکنه اذیت بشید!
اون توهم اینه که شما همیشه فکر میکنید با دوستانتون در ارتباطید! (اینجا لازمه که یادآوری کنم ارتباط یک امر دوطرفه س)
اما راستش معمولن این فکر شما اشتباهه. باور ندارید؟ امتحان کنید. اگر مدتیه که به دلیل تنبلی یا نداشتن حوصله (گاهی وقتها از کلمه حوصله به جای مانی(همون پول خودمون) استفاده میشه)، هزینه موبایلتون رو پرداخت نکردید، اصلن ناراحت نباشید و فکر نکنید حالا اگه خطتون یه طرفه شد، چجوری میخواید جواب پیامکهای محبتآمیز دوستانتون رو بدید.
چون به زودی خواهید فهمید از زمانی که خط شما یه طرفه میشه، گوشی شما فرق چندانی با یه موبایل خاموش نخواهد داشت و اصولن اگر شما نتونید یادی از رفقا بکنید، رفقایی که شما رو همیشه در برداشتن قدم اول پیشگام میدیدند، به دلیل بدعادت شدن، در این زمینه، ترک عادت نخواهند کرد و اگر این یه طرفه بودن خط شما ماهها هم طول بکشه، باز هم اتفاق خاصی برای برهم زدن معادلهها و عوض کردن روند پیشین، نخواهد افتاد!
(اینم بگم که جدیدن مخابرات عزیز یه حالی به جماعت بی حوصله (از همون جهت که گفتم) میده و حالا حالاها خط یه طرفه رو به صورت کامل قطع نمیکنه. باز قبلنا میشد دلتو خوش کنی که رفقا الان کللللللی زنگیدن و پیامک زدن اما به دلیل قطعی خط نتونستی دریافتشون کنی! آخی!!)
اما همیشه کورسویی از امید وجود داره که در این رابطه، همراه اول و ایرانسل و تعداد زیادی از اصناف، اون کورسوی امید رو ساپورت میکنن! به این ترتیب، گوشی شما خیلی هم بی سر و صدا گوشه خونه نخواهد افتاد و گاهی زنگ پیامکش شما رو از جا خواهد پروند تا بهتون یادآوری کنه یه قرعه کشی بزرگ در راهه، یا فلان جا میتونید بهترین اجناس مورد نیازتون رو بخرید یا اینکه برای فلان کار، فقط تا زمان مشخصی وقت دارید ...
تازه بعضی ازونها، لطفشون خیلی بیشتره و حتی روز تولدتون رو هم تبریک میگن! حال میکنید تکنولوژی رو؟ خب برای همینم هست که همراه اول اصرار داره که باور کنید هیچکس تنها نیست!
۲. بابا خاطراتو نمیشه ریخت دور! حالا هییییییییییییییی بگو!
نمیدونم جزو اون دسته آدمها هستید که هر چیز کوچیک و خرده ریزی رو نگه میدارید، شاید یه روزی به کار بیاد یا اینکه اطرافیان باید خیلی مواطب باشن، چون هرچی دم دستتون بیاد، به طرفتالعینی سر از زباله دونی سر کوچه درمیاره!
راستش نگه داشتن بعضی چیزا که حکم خاطره پیدا میکنن، یه خوبی داره و یه بدی.
خوبیش اینه که وقتی میبینیشون، تک تک اون لحظههایی که به اون یادگاری برمیگرده، جلوی چشمات زنده میشه و اگه خاطرات شیرینی باشه، یه لبخند عمیق رو روی لبهات میشونه.
اما بدیش اینه که چون معمولن این خاطرهها به تاریخ پیوستن و الان دیگه اثری ازشون باقی نمونده، علاوه بر اون لبخند، یه دلتنگی عجیبی رو مهمون وجود آدم میکنن که خیلی حال آدمو میگیره.
توی دنیای مدرن امروز، پیامکها، ایمیلها و کامنتها هم جزو همون چیزایی هستن که موندنشون تبدیل میشه به همین حس و حال پادرهوا میون شادی و غم!
خیلیها عادت دارن اینباکس موبایل و ایمیل یا کامنتدونی وبلاگشون رو معمولن پاکسازی میکنن، اما بعضیا مثل من، دلشون نمیاد خیلی از خاطرهها رو پاک کنن.
اونوقت حال و روزشون میشه این که بعد از کلی لبخند در کنار مرور خاطرهها، تا مدتها دلتنگ روزها و حرفایی باشن که فراموش شدن و هی آه میکشن که کاش اون روزها و اون خاطرهها فراموش نشده بود! کاش آدما اینقدر فراموشکار نبودن! کاش ...
صد دفعه گفتم نکن! بالای سر گور خاطرات، بیخودی زنجه موره نکن! گفتم یا نگفتم؟ نه، میخوام بدونم گفتم یا نگفتم؟؟
۳. مرورگر هم بود، مرورگرهای قدیم! والا!
چند وقت پیش، تریپ کمی تا قسمتی مدرن شده زدم، وبلاگمو با فایرفاکس باز کردم. یهو دیدم اوه اوه، چه اوضاع افتضاحی! ...
باور کنید خیلی از خطوط کج و معوج و عجیب غریب و نامنظم و چپندرقیچی که مشاهده میکنید، اصلن ربطی به وبلاگ نازنین من نداره. اشکال از مرورگر شماست!
بر همین اساس، خواهشمندم تا اطلاع ثانوی، گذرتون اینجا که میفته، لطفن تکنولوژی و کلاس و مرورگر بهتر و ازین جور حرفهای روشنفکری رو کنار بذارید و با همون اینترنت اکسپلورر خودمون، وبلاگ منو باز کنید. تازه حس نوستالوژیکش هم بیشتره! به جان خودم!
تا من ببینم بالاخره کی میتونم مهندس شخصیمو پیدا کنم، یه فکری به حال این اوضاع بکنه. بعد بهتون خبر میدم که اینجا هم میتونید پز روشنفکری بدید یا با همون موتور دیزلی رفت و آمد کنید، آبرومندانه تره!
۴. قابل توجه مدیر محترم وبلاگ چرکنویس
این متن، اختصاصن برای جناب شهرام خان نوشته میشه و ارزش دیگری نداره.
آقا، من تا حالا شونصد بار توی کامنتهایی که گذاشتید، در جوابتون گفتم نمیتونم توی وبلاگ جنابعالی نظر بذارم! نمیدونم هم چرا؟ اما متاسفانه شما کلن جوابهای بنده رو مطالعه نمیکنید!!!
این شد که مجبور شدم به این گندگی اینجا بنویسم بلکه شاید توجه بفرمایید. بنده به وبلاگ شما سر میزنم، از مطالبتون هم استفاده میکنم اما نظر نمیتونم بذارم. دلیلشو برید از پرشین بلاگ بپرسید. اما خدایی پرشین بلاگ هم شد وبلاگ آخه؟!
دیشب بر و بچههای بخش وبگردی اخبار 20:30، یک شاهکار جدید خلق کردند که به شخصه حسابی محظوظ شدم!!
ایشان به واسطه گشت وگذار در سایت قانونی(!) فیس بوک، کشف کردند که صهیونیستها صفحهای با عنوان "ما ایرانیها را دوست داریم" راه انداختند و طبق معمول، سعی کردند راه نفوذی پیدا کنند و شیرهای بمالند بر سر ملت ایران که با هوشیاری کاربران وطندوست و انقلابی ایرانی فیس بوک، پوزهشان به خاک مالیده شد و حالشان رفت توی قوطی.
این دوستان، چندتایی از پاسخهای محکم و فک پیاده کن کاربران همیشه بیدار ایرانی را هم که به خزعبلات صهیونیستها داده شده بود، ضمیمه کشفشان کرده بودند و باافتخار اعلام داشتند بازهم مشت را حواله شان کردیم.
من به شخصه با اعمالی ازین دست (یعنی پاسخهای محکم و دندان شکن و شرکت در نظرسنجیهای عمومی و قفل کردن صفحات مزخرف و خلاصه هرچه که دهان دشمن را ببندد) موافقم و همیشه و هرجا که سخن از به خیال خودشان زیرکیهای صهیونیزم است، هرچه نشاندهنده "مرگ بر صهیونیست" باشد را فریاد خواهم کرد.
اما یک سوال فنی دارم از حضور هر سرور گرامی که بتواند پاسخگو باشد. چون اصولا در اینگونه مواقع، مرجع ضمیر "فرد پاسخگو"، شصتم شخص غایب است!
ببینم مگر نه اینکه فیس بوک در ایران، یک سایت غیرقانونی و در نتیجه، فیلترشده است؟ بعدش هم مگر نه اینکه همین چند وقت پیش از زمین و آسمان، نامههای شرعی و قانونی بارید که استفاده از فیلترشکن هم جرم محسوب میشود؟
من البته اصلا به این کاری ندارم که این قانونها در میان عامه و حتی خواص، فرمالیته هستند و درنهایت، همگان کاری میکنند غیر از آنچه این قانونها میگوید (ایضا خود بنده هم اگر دستم برسد، از این قانون بی قانونی مستثنی نیستم)
اما اینکه در رسانه ملی، با افتخار هرچه تمامتر در بوق و کرنا کنند که ما قانون شکنی میکنیم، دیگر نوبر است!
البته رسانهای ها که خب به دلیل مصالح، مجاز به رد شدن از بعضی خط قرمزها هستند (منظورم، آن بخش از رسانهای هاست که به مصالح وصلند، به آن یکی رسانهای ها برنخورد)،
اما اینکه کاربران غیرقانونی دیگر را هم (هرچند کار درستی انجام داده باشند)، تکریم و تشویق کنند، دیگر نوبرتر است!
آقاجان! اگر حضور در این سایت، خلاف قانون است، که خب برای همه خلاف است، چه آنها که میآیند فقط دوستان و خانواده را ملاقات کنند و گاهی گپی بزنند، چه آنها که میآیند تخریب کنند و چه آنها که میآیند جواب دندان شکنی به تخریبها بدهند.
اما اگر حضور افرادی که میآیند و حال تخریبگران را میگیرند، لازم است و سودمند، پس چرا کاری میکنید که این بندههای خدا با عذاب وجدان، مجبور باشند از اعتقاداتشان دفاع کنند و دشمن را بکوبند؟؟
خب وقتی راه قانونی را میبندید، مسلما" خلافکاران که به قانون شما احترام نمیگذارند و کار خودشان را میکنند. این وسط، معتقدان و قانونمداران هستند که یا میدان را خالی میکنند یا مجبور میشوند مبارزاتشان را به قانونشکنی بیالایند!
حالا سوال من این است که بر اساس شواهد، اگر قول بدهیم حرکاتمان در سایت مذکور و امثالهم، در جهت منافع کشور و دینمان باشد، آیا استفاده ما از فیلترشکن، قانونی و شرعی محسوب میشود؟ اگر نه، پس قضیه چیه؟ با رسم شکل، توضیح دهید.
امسال رو "بدون عید" شروع کردم. یعنی اصلن شروع نکردم، خودش به حکم چرخش روزگار شروع شد، بدون اینکه از کسانی مثل من بپرسه آمادگیشو داریم یا نه؟ نفهمیدم این روزها چطوری گذشت. فقط یه موقع به خودم اومدم و دیدم چند روزی از اولین ماه سال گذشته و قاعدتن به رسم هرساله، به این روزها باید گفت "عید"، اما ...
ظاهرن مقدر بود اتفاقاتی که به حکم حکمت الهی توی آخرین روزهای سال 90، دو،سه باری ما رو به بهشت زهرا کشوند، قصه زندگی رو از دریچه دیگه ای برامون تعریف کنه.
وقتی جلوی در غسالخونه ایستاده بودم، فهمیدم امسال هم مثل همه سالهای گذشته و سالهای آینده این روزگار، کم نیست تعداد کسانی که سال جدیدشون، بدون عید شروع میشه.
نمیدونم این روزها چندتا خونه بودند که جای خالی صاحبخونه یا یکی از اعضای خانواده رو توی اونها فقط یه قاب عکس پر میکرد.
نمیدونم چندتا خانواده بودند که نوروز امسالشون به رسم دید و بازدید از خانوادههای سیاهپوشی گذشت که این روزها "نو عید"شون بود و دیدارشون واجب.
نمیدونم این روزها چند نفر بودند که به جای دیدن رنگهای بهاری پای سفره هفت سین و عیدیهای رنگارنگ و لباسهای نو، فقط سیاه پوشیدند و سیاه دیدند.
چندتا خونه بودند که به جای شیرینی و آجیل، روی میزهای دید و بازدیدشون، خرما و حلوا گذاشتن.
چند نفر بودند که با هر بازدیدی، داغ دلشون تازه شد و به جای لبخند و شادباش، توی آغوش مهمونهاشون اشک ریختند و خاطرههای یک اتفاق تلخ رو چندباره با کلمات بریده بریده، مرور کردند.
...
راستش اینها رو نگفتم که توی این روزهای (به هرحال) بهاری، کامتون رو تلخ کنم. فقط خواستم یادآوری کنم گاهی وقتها لازمه که حواسمون رو بیشتر جمع کنیم.
این روزها، با وجود همه اتفاقاتی که باعث شد خبری از عید توی خونه نباشه و علیرغم درد عصبی مزخرفی که بعد از همه این ماجراها، اومده سراغم و این مدت، حسابی زمینگیر و خونه نشینم کرده، بیشتر از همیشه به نعمتهایی فکر میکنم که به خاطرشون باید تا ابد سر از سجده شکر برندارم.
راست میگفتن قدیمیها که خدا همیشه، حتی توی بدترین لحظات، جای شکرش رو برای بندههاش باقی میذاره.
درسته که همیشه و همه جا میشه با خدا حرف زد و دعا کرد اما ما معمولن توی یه زمانهای خاصی، بیشتر و ویژه تر به دعا و نیایش فکر میکنیم. یکی ازون زمانها، موقع تحویل ساله که همیشه از دوست و آشنا برای یادکردن در اون لحظه، التماس دعا داریم.
امسال، وقتی از پشت پرده اشک، میدیدم کسانی رو که موقع تحویل سال، خاک سرد رو به جای عزیزانشون در آغوش میگیرن، با خودم فکر کردم چقدر غافلیم از نعمتهایی که توی همین لحظه باید به خاطرشون، با همه وجود، شاکر باشیم.
نعمتهای عزیز و بی مثل و مانند آغوش گرم مادر، لبخند زیبای پدر، محبتهای بیدریغ برادر و خواهر، عزیزان و دوستانی که دوستمون دارند و ما در کنارشون احساس شادی و آرامش میکنیم.
و نعمت سلامتی که چون مفت و مجانی در اختیارمون قرار گرفته، تا زمانی که از دستش ندادیم، ارزشش رو درک نمیکنیم.
برای هرکدوم از اینها به تنهایی، اگر سالها شکرگزاری کنیم، کمه.
راستش من فکر میکنم هر روزی از عمر ما که کنار عزیزانمون و کسانی که دوستشون داریم سپری میشه، عیده. و باور کنید که حتی یه وقتایی روزمرگیهامون و روزهایی که مثل همیشه هستند و هیچ اتفاق خاصی توی اونها نمیافته، جای شکر دارند. باور کنید.
تلنگرنوشت: در عجبم که با وجود تمدن چندین هزار ساله، چرا "حاجی فیروز"، گدایی میکند! در حالیکه "بابانوئل"، کادو میدهد؟!
امسال به واسطه شرایط کاری، میهمان نیمه ثابت جشنواره موسیقی فجر بودم که البته به خاطر ترکیب زمانبندی و مکان بندی(واژه من درآوردی برای رساندن مقصود) افتضاح دوستان دست اندرکار، نشد و البته محال بود که به تعداد زیادی از اجراها برسم. اما دیدن بعضی از اجراهای بخش موسیقی پاپ جشنواره، انگیزه شد که این مطلب را از باب شوخی با کنسرتهای پاپی که برگزار می شود، بنویسم. متاسفانه به دلیل اتفاقات ناخوشایندی که در آن زمان افتاد، این مطلب به صفحه بندی مجله نرسید و الان هم می دانم که شاید دیر باشد برای نوشتنش در وبلاگ. اما از آنجا که برگزاری کنسرت های پاپ و اتفاقاتی ازین دست که اینجا نوشته ام، فقط مختص جشنواره نیست، گفتم شاید خواندنش برای شما هم خالی از لطف نباشد.
اسم کنسرت موسیقی پاپ که میآید، ناخودآگاه یک انرژی خارقالعاده، ته وجود آدم وول میخورد که صندلیهای برج میلاد تهران، معمولا جای خوبی برای تخلیه آن است. راستی هیچ دقت کردهاید که نوع صندلیهای این سالن با سالنهای دیگری که معمولا در آنها کنسرت اجرا میشود، فرق دارد؟ یعنی در حقیقت، انعطافپذیری اینها خیلی بیشتر است. چون اگر غیر از این بود، با آن احساساتی که ملت، موقع اجرای خوانندهها از خودشان نشان میدهند، تا الان دیگر جایی برای نشستن و تماشای کنسرت وجود نداشت! حالا هرچند که شما خودتان استادید، اما فقط جهت یادآوری، چند نکتهای را که معمولا پیش از رفتن به کنسرتهای پاپ باید به خاطر داشته باشید، با هم مرور میکنیم.
رفقا را جا نگذارید
سعی کنید حتما زمانی که میخواهید بلیت کنسرت را تهیه کنید، با چندتا از رفقای باحال و به اصطلاح پایه، برنامهتان را هماهنگ کنید تا یک وقت خدای ناکرده در میان موج ابراز احساسات موجود در کنسرت، تک نمانید. مثلا آنجا که میخواهید بیخود و بیجهت، پیش از شروع اجرا فریاد بکشید و خواننده محبوبتان را صدا کنید یا وقت و بیوقت دست بزنید و توهم ورود اعضای گروه را به دیگران بدهید، اگر تنها باشید، قطعا ناکام خواهید ماند. خلاصه که همراه و همصدا یادتان نرود.
مویز بخورید برای تقویت حافظه!
تا آنجا که میتوانید پیش از رفتن به کنسرت هر خواننده پاپ، یک سری کامل از آلبومهای او را خریداری کنید و روزی چندبار هر ترانهای را گوش بدهید. حتی اگر فکر میکنید ممکن است ابیاتی را فراموش کنید، از روی هر ترانه چندین بار بنویسید تا ملکه ذهنتان بشود. چون خواننده محبوب شما در طول کنسرت به همراهیتان به شدت نیازمند است و اصلا بعضی جاها که ایشان ازبس فریاد کشیدهاند، دیگر صدایشان یاری نمیکند، باید وظیفه خطیر خوانندگی را شما به عهده بگیرید و قطعا صدای زیبای شما به همراه ادای درست کلمات، باعث شادی دل خواننده محبوبتان و احتمالا باقی بازماندگان خواهد شد! حتما میدانید که اگر ایشان میکروفن را به سمت جمعیت بگیرند و به خیال اینکه شما همراهی میکنید، خودشان ترانه را ادامه ندهند، و یکدفعه شما هم همه با هم روزه سکوت بگیرید چه اتفاقی میافتد؟ متوجهید که؟!
بدون شرح
ها! راستی، یک دست حنجره زاپاس با خودتان بردارید. لازم میشود!
در تاریکی موبایلی روشن کنید
اگر احیانا زمانی خواستید تلفن همراه بخرید، حتما از نوع چراغ قوه دارش بخرید، در کنسرتها خیلی به کار میآید. درحقیقت کار شمع را میکند. نه، منظورم دقیقا این نیست که وقتی چراغهای سالن خاموش است، با کمک آن میتوانید مثلا بروشور برنامه را بخوانید. آهان! درسته! منظورم آن است که وقتی همه باهم گوشیهای روشنتان را بالای سرتان بگیرید و حرکت بدهید، خواننده روی سن، راحتتر میتواند در تاریکی، طرفدارانش را پیدا کند. گرفتید الان؟
دوباره، دوباره ...
برای هر قطعه تا میتوانید، ابراز احساسات خرج کنید و به محض اینکه تمام شد، ترجیعبند "دوباره، دوباره" یادتان نرود. نمیدانید با این شیوه چه کمک بزرگی به خواننده محبوبتان میکنید. چون اگر بنده خدا فقط فرصت کرده باشد چندتا قطعه را تمرین و آماده کند، به این ترتیب میتواند با خواندن دوباره و سه باره یک قطعه، تایم کنسرت را پر کند. تازه شما هم که همه شعرها را بلدید. میتوانید بیشتر تمرین خوانندگی کنید.
با خواننده همدردی کنید
به هیچ عنوان خودتان را درگیر تناسب رفتارتان با محتوای شعرها نکنید. مثلا وقتی جناب خواننده با همه وجود میخواند که :"دارم از یاد تو میرم ... بی تو هرلحظه میمیرم ..." و تناسب موسیقی هم با این اشعار به شدت شنونده را تحت تاثیر قرار میدهد(!)، شما همچنان به بالا و پایین پریدن و کف زدن و سوت و جیغ کشیدن ادامه بدهید. چون اصولا این درد جانکاه که از عمق وجود خواننده محترم بر روی لبان او جاری میشود، ظاهرا به شدت، وی را از خود بیخود کرده و دیگر فرق علایمی که مربوط به بروز غم یا شادی میشوند را درک نمیکند؛ ایضا شما هم که بیننده هستید خیلی خودتان را خسته نکنید و همچنان در غم ایشان با نوای سوت و کف، شریک بمانید!
در پایان امیدوارم با رعایت موارد فوق، شبی زیبا و خاطره انگیز را در کنار رفقا بگذرانید.
نمیدونم تا حالا بالای سر کسی که آخرین لحظههای زندگی رو میگذرونده، بودید یا نه؟
نمیدونم به چشم خودتون، لحظه لحظه رفتنشو در عین ناباوری دیدید یا نه؟
نمیدونم با بند بند وجودتون آیه "فَلَولا اِذا بَلَغتِ الحُلقوم و اَنتُم حینَئذٍ تَنظُرون" رو لمس کردید یا نه؟
نمیدونم میون زمزمههای "یاعلی" و "یاحسین" و "یااباالفضل" که از گوشه و کنار، برای موندنش به گوش میرسیده، با همه وجودتون "یاالله" گفتید و خدا رو قسم دادید که یه کاری بکنه یا نه؟
و نمیدونم اون موقع آیا اصلن یادتون بوده که "وَ نحنُ اَقربُ اِلیه منکُم وَلکن لاتُبصرون" یا نه؟
نمیدونم با چشمهای پر از اشک و با وجود ناامیدی، دستاتونو روی قفسه سینهش فشار دادید و هرچی از کمکهای اولیه بلد بودید، به کار گرفتید که بَرِش گردونید یا نه؟
نمیدونم ...
نمیدونم اما ... فقط میگم که لحظه خیلی غریبیه!
سخته باور اینکه تمام این دقایقی که همین چند لحظه پیش گفتید و خندیدید و به هم نگاه کردید حتی، آخرین دقایق و آخرین بار بوده!
هرچند زیاد شنیدیم، اما هیچوقت نمیتونیم تصور کنیم همین لحظه و همین دَم، ممکنه آخرین لحظه باشه!
حتی اگر ببینیم هم باور نمیکنیم. خیلی زود فراموش میکنیم. خیلی زود!
سخته، خیلی سخته، اما بد نیست گاهی به چشم، ببینیم که انسان توی یک دَم، همه چیزو میذاره و میره! یک دَم!
میدونی همه چیز یعنی چی؟ همه چیز یعنی همون دنیایی که ما از صبح که چشمامونو باز کنیم تا آخر شب که میخوایم بخوابیم، غصهشو میخوریم.
همه چیز یعنی همون دنیایی که همیشه درگیرشیم و برای نبودن در کنار عزیزانمون، کارها و مشغولیتهای روزمرهشو بهانه میکنیم.
همه چیز یعنی همون عزیزانی که به خاطر دنیا، کمتر فرصت میکنیم بهشون محبت کنیم و باهاشون حرف بزنیم و توی چشماشون نگاه کنیم حتی، تا توی یک دَم، داغ همه این چیزا رو به دل اونها و حسرتشو به دل خودمون بذاریم.
همه چیز یعنی همه اون چیزایی که یه عمر با خون دل به دست میاریم و هیچوقت به اون روزی نمیرسیم که قرار بوده ازشون لذت ببریم.
همه چیز یعنی همه چیز به جز اشکهایی که تا همیشه نشونه دلتنگیاند و شاید یه جاهایی به دادمون برسند.
همه چیز یعنی همه چیز به جز اون لبخند پر از محبتی که باعث میشه یه نفر، یه گوشه دنیا، وقتی خاطراتشو مرور میکنه، آهی بکشه و بگه خدا رحمتش کنه!
...
پینوشت: اعتبار آدمها به حضورشان نیست. به دلهره ایست که در نبودنشان درست میکنند ...
امشب که شب میلاد احمد باشد
مشمول همه عطای سرمد باشد
یارب چه شود طلوع فجر فردا
صبح فرج آل محمد باشد
پی نوشت: التماس دعا!