تبليغاتX
سنگ صبور

 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 


"بهشت زير پاي مادران است"

مي گويند يعني همه مادران ، بهشتي اند

راست است

اما راست تر اينكه:

"اگر مي خواهي بهشتي شوي، بايد همانجا باشي؛ زير پاي مادرت"


مصداقش:

تا بهشتم زير پاي مادر است     هستي من از دعاي مادر است




پي نوشت: حسبي الله و نعم الوكيل ...


+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 11:14  توسط مهدیه یکتا 

به همين زودي 9 سال گذشت! نه، خيلي دير و دور گذشت! 9 سال! بدون تو!

اون روزها فكر مي­كرديم حتي يك روزش هم محاله، تحمل و باور اينكه ديگر نخواهي بود، چه رسد به ماه و سال و روزگار ...

امروز، بيشتر از هر زمان ديگه­اي برات دلتنگم! امروز، كه اون روزها "جمعه" بود و "غروب" بود و "دلگير"

امروز دلتنگتم، بيشتر از هميشه، چون مي­فهمم حالتو. حال اون روزهاتو. اون روزهايي كه "بي­مهري" بود و "دروغ" بود و "تهمت"

اون روزها كه شاهدت فقط "خودت" بودي و "خداي خودت"

اون روزهايي كه دردشون رو اونقدر توي سينه­ات نگه داشتي تا بالاخره بسپريشون به سينه "خاك"! چون "هيچكس" و "هيچ­چيز" توان فهميدن دردتو نداشت.

"مرهم" اون روزهاي تو، چه تلخ "محرمي" بود كه آغوش باز كرد براي قايم كردن اشكهات و حالا 9 ساله همه درددلهاتو توي ذره ذره وجودش دفن كرده و همچنان سرده و سنگ! سرد سرد! سنگ سنگ!

"اردي­بهشت" بوي تو را مي­دهد عزيز گم­شده! تويي كه منتظر "زمان" شدي تا "درست كند" روزگار را و "زمان" تو را با خودش برد و "درست كرد" روزگارت را!

حالا آن­ها ماندند و حرف­هاشان. ما مانديم و دل­هامان. و "تو" نه درگير حرف­ها و نه دلتنگ دل­ها، رها و فارغ ...

خوش به حالت يادگار روزهاي اردي­بهشتي من!


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 13:3  توسط مهدیه یکتا  | 

عجله نداشتم، اما خسته شده بودم از طولانی شدن انتظار برای پیداشدن سروکله نفر چهارم تا بالاخره راننده تاکسی رضایت بدهد راه بیفتد. این بود که وقتی دوتا مسافر دیگر پیشنهاد کردند کرایه نفر چهارم را بین خودمان تقسیم کنیم و زودتر راه بیفتیم، استقبال کردم.

هوا، بارانی بود و این یعنی حالا حالاها راه داشتیم تا از میان ترافیک برسیم به میدان ولیعصر. حدود یک ساعت بعد، وقتی بالاخره به نزدیکی­های مقصد رسیدیم، همینطور که دوتا خانم صندلی عقب حساب می­کردند هرکدام چقدر باید کرایه بدهیم، راننده از توی آینه نگاهی به عقب انداخت و بی­مقدمه پرسید: شما می­خواهید دوباره همین مسیر را برگردید؟ و بدون آنکه منتظر جواب بماند، توصیه کرد: بهتر است زودتر کارتان را انجام بدهید و برگردید چون دیگر ماشین گیرتان نمی­آید. بعدهم اشاره­ای به اتومبیل­های درهم گره خورده کرد و گفت: "دیدید که چقدر طول کشید تا رسیدیم اینجا! توی این هوا هرچه دیرتر بشود، ماشین­های خطی کمتر گیر می­آید."

یکی از دخترها با نگرانی توضیح داد که نمی­تواند زود کارش را انجام بدهد چون کلاس دارد و تازه ساعت 8 شب کارش تمام می­شود؛ و همین بهانه­ای بود تا سیل توصیه­های ایمنی جناب راننده سرازیر بشود و مسلسل­وار تاکید کند من به خاطر خودتان می­گویم و چون خانم هستید، عرض می­کنم بهتر است آن موقع شب هر ماشینی را سوار نشوید و چون ما خودمان اینجا هستیم و می­بینیم گاهی وقت­ها کسانی می­آیند مسافر می­زنند که آدم­های درستی نیستند و خلاصه کلی هم راهنمایی کند که قبل از سوارشدن هر ماشینی، به بهانه منتظر بودن، یک چرخی دورش بزنید و شماره­اش را یادداشت کنید و حتما هم نگاه کنید که برچسب خطی داشته باشد.

 به اینجا که رسید، شاید چون احساس کرد احتمالا چاشنی سیاه نمایی­اش زیاد شده و مسافرانش را خیلی نگران کرده، توضیح داد که به هرحال ماشین که خطی نباشد، اگر وسیله­تان را داخل ماشین جا بگذارید، راننده­اش مسئولیت قبول نمی­کند.

انگار که تمام مدت، نگران وسیله­های مسافرها بوده!

بین حرفهایش داشتم فکر می­کردم که خب اگر خود اینها توی خطشان باشند، هرچقدرهم به خاطر ترافیک، آمدنشان طول بکشد، می­شود منتظرشان ماند که یکدفعه پرید وسط افکارم و گفت: "مثلا خود من! از هفت صبح توی این کارم. دیگر جانش را ندارم تا آن ساعت بایستم." منظورش از "آن ساعت"، همان 8 شبی بود که دختر گفته بود و من هم جوابم را گرفتم که خب وقتی این بنده­های خدا جانش را ندارند تا آن ساعت بایستند، ما هم اگر دیر بجنبیم، مجبوریم مسافر غیرخطی­ها بشویم در آن ساعت.

اما جالب اینجا بود برای تکمیل اطلاعاتی که در اختیارمان قرار می­داد، این را هم اضافه کرد که تعدادی از راننده تاکسی­ها معتادند و چون ممکن است در طول روز، گیر بیفتند و جریمه بشوند، شبها فقط می­آیند بیرون و مسافر می­زنند. بنابراین مواظب باشید وسیله­تان را داخل این تاکسی­ها هم جا نگذارید!

با این جمله آخرش، من که تا آن لحظه کلا سکوت اختیار کرده بودم، انگار که از خواب پریده باشم، پرسیدم مگر تاکسیرانی به راننده­های معتاد هم مجوز تاکسی می­دهد؟ و راننده که انگار سوالی به این عجیبی تا به حال نشنیده بود، نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: ای بابا! گنده­تر از اینهایش توی خیلی جاها معتاد هستند و هیچکس چیزی نمی­گوید. این که چیزی نیست. اعتیاد، یک بیماریست! ..."

خیلی جدی پرسیدم پس تاکسیرانی چه کاره­است؟ دلمان خوش است تاکسی سوار می­شویم!... که جناب راننده یادآوری کرد: خانم! من دو ساعت است دارم روضه می­خوانم؟ معتاد بودن اینها که مشکل اصلی نیست. می­گویم شماها مواظب باشید...

و البته فکر کنم منظورش همان "مواظب وسیله­هایتان باشید" بود!

جای شما خالی، ساعت 6 که می­خواستم مسیر مذکور را برگردم، طبق پیش­بینی آن جناب، صفی عریض و طویل منتظر ایستاده بودند و تا چشم کار می­کرد، از خطی­ها خبری نبود. این شد که رییس خط، راه حل عجیبی پیدا کرد. رفت وسط میدان ولیعصر، جلوی یک اتوبوس را گرفت و البته با یک تماس، اجازه­اش را هم از شرکت واحد گرفت تا اتوبوس را از خط خودش خارج کند. بعد هم با صدای رسا اعلام کرد هر کس می­خواهد، سوار شود چون دیگر ماشین نیست!

راننده اتوبوس هم وقتی همه سوار شدند، تاکید کرد: "خانمها، آقایان، کرایه­اش 1000 تومان است!"

خب این هم راه حلی بود. باران که می­آید، خلاقیت آدمها هم برای پیداکردن راهی که بشود با آن به مقصد رسید، زیاد می­شود. البته راه حلش وقت­گیر بود و غیرمنصفانه از نظر هزینه. اما حداقل ایمن بود. هم برای خودمان، هم برای وسیله­هایمان!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 0:31  توسط مهدیه یکتا  | 

شهر آبستن غمهاست، خدا رحم کند

شهر یکپارچه غوغاست، خدا رحم کند

بوی دود است که پیچیده، کجا می سوزد؟

نکند خانه مولاست، خدا رحم کند

همه شهر به این سمت سرازیر شدند

در میان کوچه دعواست، خدا رحم کند

هیزم آورده که آتش بزنند این در را

پشت در حضرت زهراست، خدا رحم کند

همه جمعند و موافق که علی را ببرند

و علی یکه و تنهاست، خدا رحم کند

بین این قوم که از بغض لبالب هستند

قنفذ و مغیره پیداست، خدا رحم کند

مادر افتاد و پسر رفت ز دست

چشم زینب به تماشاست، خدا رحم کند

مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد

در زمین زلزله برپاست، خدا رحم کند

ماجرا کاش همان روز به آخر می شد

تازه آغاز بلاهاست، خدا رحم کند

غزلم سوخت، دلم سوخت، دل آقا سوخت

روضه ام ابیهاست، خدا رحم کند ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 1:44  توسط مهدیه یکتا 

۱. به جان شوما هیچکس تنها نیست!

اگر اهل این هستید که در حد توان ارتباطتتون رو با دوستان و آشنایان حفظ می­کنید و برای این کار حتی اگر فرصت کافی وجود نداشته باشه، سعی می­کنید گاهی با یک تماس کوتاه یا حتی زدن پیامک­های گاه و بیگاه، به دوستانتون یادآوری کنید به یادشون هستید، حتما به حرفی که میزنم، خوب گوش کنید.

ببینید اگر شما جزو این دسته­ای باشید که گفتم، معمولا یه توهم کوچیک توی ذهنتون دارید که چندان هم بد نیست اما اگر شرایطی پیش بیاد که توهم شما رو دگرگون کنه، ممکنه اذیت بشید! 

اون توهم اینه که شما همیشه فکر می­کنید با دوستانتون در ارتباطید! (اینجا لازمه که یادآوری کنم ارتباط یک امر دوطرفه س)

اما راستش معمولن این فکر شما اشتباهه. باور ندارید؟ امتحان کنید. اگر مدتیه که به دلیل تنبلی یا نداشتن حوصله (گاهی وقتها از کلمه حوصله به جای مانی(همون پول خودمون) استفاده میشه)، هزینه موبایلتون رو پرداخت نکردید، اصلن ناراحت نباشید و فکر نکنید حالا اگه خطتون یه طرفه شد، چجوری میخواید جواب پیامک­های محبت­آمیز دوستانتون رو بدید.

چون به زودی خواهید فهمید از زمانی که خط شما یه طرفه میشه، گوشی شما فرق چندانی با یه موبایل خاموش نخواهد داشت و اصولن اگر شما نتونید یادی از رفقا بکنید، رفقایی که شما رو همیشه در برداشتن قدم اول پیشگام می­دیدند، به دلیل بدعادت شدن، در این زمینه، ترک عادت نخواهند کرد و اگر این یه طرفه بودن خط شما ماه­ها هم طول بکشه، باز هم اتفاق خاصی برای برهم زدن معادله­ها و عوض کردن روند پیشین، نخواهد افتاد!

(اینم بگم که جدیدن مخابرات عزیز یه حالی به جماعت بی حوصله (از همون جهت که گفتم) میده و حالا حالاها خط یه طرفه رو به صورت کامل قطع نمیکنه. باز قبلنا می­شد دلتو خوش کنی که رفقا الان کللللللی زنگیدن و پیامک زدن اما به دلیل قطعی خط نتونستی دریافتشون کنی! آخی!!)

اما همیشه کورسویی از امید وجود داره که در این رابطه، همراه اول و ایرانسل و تعداد زیادی از اصناف، اون کورسوی امید رو ساپورت میکنن! به این ترتیب، گوشی شما خیلی هم بی سر و صدا گوشه خونه نخواهد افتاد و گاهی زنگ پیامکش شما رو از جا خواهد پروند تا بهتون یادآوری کنه یه قرعه کشی بزرگ در راهه، یا فلان جا می­تونید بهترین اجناس مورد نیازتون رو بخرید یا اینکه برای فلان کار، فقط تا زمان مشخصی وقت دارید ...

تازه بعضی ازونها، لطفشون خیلی بیشتره و حتی روز تولدتون رو هم تبریک میگن! حال میکنید تکنولوژی رو؟ خب برای همینم هست که همراه اول اصرار داره که باور کنید هیچکس تنها نیست!

 

۲. بابا خاطراتو نمیشه ریخت دور! حالا هییییییییییییییی بگو!

نمی­دونم جزو اون دسته آدم­ها هستید که هر چیز کوچیک و خرده ریزی رو نگه می­دارید، شاید یه روزی به کار بیاد یا اینکه اطرافیان باید خیلی مواطب باشن، چون هرچی دم دستتون بیاد، به طرفت­العینی سر از زباله دونی سر کوچه درمیاره!

راستش نگه داشتن بعضی چیزا که حکم خاطره پیدا می­کنن، یه خوبی داره و یه بدی.

خوبیش اینه که وقتی می­بینیشون، تک تک اون لحظه­هایی که به اون یادگاری برمیگرده، جلوی چشمات زنده میشه و اگه خاطرات شیرینی باشه، یه لبخند عمیق رو روی لب­هات می­شونه.

اما بدیش اینه که چون معمولن این خاطره­ها به تاریخ پیوستن و الان دیگه اثری ازشون باقی نمونده، علاوه بر اون لبخند، یه دلتنگی عجیبی رو مهمون وجود آدم میکنن که خیلی حال آدمو می­گیره.

توی دنیای مدرن امروز، پیامک­ها، ایمیل­ها و کامنت­ها هم جزو همون چیزایی هستن که موندنشون تبدیل میشه به همین حس و حال پادرهوا میون شادی و غم!

خیلی­ها عادت دارن اینباکس موبایل و ایمیل یا کامنت­دونی وبلاگشون رو معمولن پاکسازی میکنن، اما بعضیا مثل من، دلشون نمیاد خیلی از خاطره­ها رو پاک کنن.

اونوقت حال و روزشون میشه این که بعد از کلی لبخند در کنار مرور خاطره­ها، تا مدت­ها دلتنگ روزها و حرفایی باشن که فراموش شدن و هی آه میکشن که کاش اون روزها و اون خاطره­ها فراموش نشده بود! کاش آدما اینقدر فراموشکار نبودن! کاش ...

صد دفعه گفتم نکن! بالای سر گور خاطرات، بیخودی زنجه موره نکن! گفتم یا نگفتم؟ نه، میخوام بدونم گفتم یا نگفتم؟؟

 

۳. مرورگر هم بود، مرورگرهای قدیم! والا!

چند وقت پیش، تریپ کمی تا قسمتی مدرن شده زدم، وبلاگمو با فایرفاکس باز کردم. یهو دیدم اوه اوه، چه اوضاع افتضاحی! ...

باور کنید خیلی از خطوط کج و معوج و عجیب غریب و نامنظم و چپندرقیچی که مشاهده می­کنید، اصلن ربطی به وبلاگ نازنین من نداره. اشکال از مرورگر شماست!

بر همین اساس، خواهشمندم تا اطلاع ثانوی، گذرتون اینجا که میفته، لطفن تکنولوژی و کلاس و مرورگر بهتر و ازین جور حرف­های روشنفکری رو کنار بذارید و با همون اینترنت اکسپلورر خودمون، وبلاگ منو باز کنید. تازه حس نوستالوژیکش هم بیشتره! به جان خودم!

تا من ببینم بالاخره کی میتونم مهندس شخصیمو پیدا کنم، یه فکری به حال این اوضاع بکنه. بعد بهتون خبر میدم که اینجا هم می­تونید پز روشنفکری بدید یا با همون موتور دیزلی رفت و آمد کنید، آبرومندانه تره!

 

۴. قابل توجه مدیر محترم وبلاگ چرک­نویس

این متن، اختصاصن برای جناب شهرام خان نوشته میشه و ارزش دیگری نداره.

آقا، من تا حالا شونصد بار توی کامنت­هایی که گذاشتید، در جوابتون گفتم نمی­تونم توی وبلاگ جنابعالی نظر بذارم! نمی­دونم هم چرا؟ اما متاسفانه شما کلن جواب­های بنده رو مطالعه نمی­کنید!!!

این شد که مجبور شدم به این گندگی اینجا بنویسم بلکه شاید توجه بفرمایید. بنده به وبلاگ شما سر می­زنم، از مطالبتون هم استفاده می­کنم اما نظر نمی­تونم بذارم. دلیلشو برید از پرشین بلاگ بپرسید. اما خدایی پرشین بلاگ هم شد وبلاگ آخه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 16:46  توسط مهدیه یکتا  | 

دیشب بر و بچه­های بخش وبگردی اخبار 20:30، یک شاهکار جدید خلق کردند که به شخصه حسابی محظوظ شدم!!

ایشان به واسطه گشت وگذار در سایت قانونی(!) فیس بوک، کشف کردند که صهیونیست­ها صفحه­ای با عنوان "ما ایرانیها را دوست داریم" راه انداختند و طبق معمول، سعی کردند راه نفوذی پیدا کنند و شیره­ای بمالند بر سر ملت ایران که با هوشیاری کاربران وطن­دوست و انقلابی ایرانی فیس بوک، پوزه­شان به خاک مالیده شد و حالشان رفت توی قوطی.

این دوستان، چندتایی از پاسخ­های محکم و فک پیاده کن کاربران همیشه بیدار ایرانی را هم که به خزعبلات صهیونیست­ها داده شده بود، ضمیمه کشفشان کرده بودند و باافتخار اعلام داشتند بازهم مشت را حواله شان کردیم.

 

من به شخصه با اعمالی ازین دست (یعنی پاسخ­های محکم و دندان شکن و شرکت در نظرسنجی­های عمومی و قفل کردن صفحات مزخرف و خلاصه هرچه که دهان دشمن را ببندد) موافقم و همیشه و هرجا که سخن از به خیال خودشان زیرکی­های صهیونیزم است، هرچه نشان­دهنده "مرگ بر صهیونیست" باشد را فریاد خواهم کرد.

 

اما یک سوال فنی دارم از حضور هر سرور گرامی که بتواند پاسخگو باشد. چون اصولا در اینگونه مواقع، مرجع ضمیر "فرد پاسخگو"، شصتم شخص غایب است!

ببینم مگر نه اینکه فیس بوک در ایران، یک سایت غیرقانونی و در نتیجه، فیلترشده است؟ بعدش هم مگر نه اینکه همین چند وقت پیش از زمین و آسمان، نامه­های شرعی و قانونی بارید که استفاده از فیلترشکن هم جرم محسوب می­شود؟

من البته اصلا به این کاری ندارم که این قانون­ها در میان عامه و حتی خواص، فرمالیته هستند و درنهایت، همگان کاری می­کنند غیر از آنچه این قانون­ها می­گوید (ایضا خود بنده هم اگر دستم برسد، از این قانون بی قانونی مستثنی نیستم)

اما اینکه در رسانه ملی، با افتخار هرچه تمام­تر در بوق و کرنا کنند که ما قانون شکنی می­کنیم، دیگر نوبر است!

البته رسانه­ای ها که خب به دلیل مصالح، مجاز به رد شدن از بعضی خط قرمزها هستند (منظورم، آن بخش از رسانه­ای هاست که به مصالح وصلند، به آن یکی رسانه­ای ها برنخورد)،

اما اینکه کاربران غیرقانونی دیگر را هم (هرچند کار درستی انجام داده باشند)، تکریم و تشویق کنند، دیگر نوبرتر است!

آقاجان! اگر حضور در این سایت، خلاف قانون است، که خب برای همه خلاف است، چه آنها که می­آیند فقط دوستان و خانواده را ملاقات کنند و گاهی گپی بزنند، چه آنها که می­آیند تخریب کنند و چه آنها که می­آیند جواب دندان شکنی به تخریب­ها بدهند.

اما اگر حضور افرادی که می­آیند و حال تخریبگران را می­گیرند، لازم است و سودمند، پس چرا کاری می­کنید که این بنده­های خدا با عذاب وجدان، مجبور باشند از اعتقاداتشان دفاع کنند و دشمن را بکوبند؟؟

خب وقتی راه قانونی را می­بندید، مسلما" خلافکاران که به قانون شما احترام نمی­گذارند و کار خودشان را می­کنند. این وسط، معتقدان و قانونمداران هستند که یا میدان را خالی می­کنند یا مجبور می­شوند مبارزاتشان را به قانون­شکنی بیالایند!

حالا سوال من این است که بر اساس شواهد، اگر قول بدهیم حرکاتمان در سایت مذکور و امثالهم، در جهت منافع کشور و دینمان باشد، آیا استفاده ما از فیلترشکن، قانونی و شرعی محسوب می­شود؟ اگر نه، پس قضیه چیه؟ با رسم شکل، توضیح دهید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 1:7  توسط مهدیه یکتا  | 

امسال رو "بدون عید" شروع کردم. یعنی اصلن شروع نکردم، خودش به حکم چرخش روزگار شروع شد، بدون اینکه از کسانی مثل من بپرسه آمادگیشو داریم یا نه؟ نفهمیدم این روزها چطوری گذشت. فقط یه موقع به خودم اومدم و دیدم چند روزی از اولین ماه سال گذشته و قاعدتن به رسم هرساله، به این روزها باید گفت "عید"، اما ...

ظاهرن مقدر بود اتفاقاتی که به حکم حکمت الهی توی آخرین روزهای سال 90، دو،سه باری ما رو به بهشت زهرا کشوند، قصه زندگی رو از دریچه دیگه ای برامون تعریف کنه.

وقتی جلوی در غسالخونه ایستاده بودم، فهمیدم امسال هم مثل همه سالهای گذشته و سالهای آینده این روزگار، کم نیست تعداد کسانی که سال جدیدشون، بدون عید شروع میشه.

نمی­دونم این روزها چندتا خونه بودند که جای خالی صاحبخونه یا یکی از اعضای خانواده رو توی اونها فقط یه قاب عکس پر می­کرد.

نمی­دونم چندتا خانواده بودند که نوروز امسالشون به رسم دید و بازدید از خانواده­های سیاهپوشی گذشت که این روزها "نو عید"شون بود و دیدارشون واجب.

نمی­دونم این روزها چند نفر بودند که به جای دیدن رنگ­های بهاری پای سفره هفت سین و عیدی­های رنگارنگ و لباس­های نو، فقط سیاه پوشیدند و سیاه دیدند.

چندتا خونه بودند که به جای شیرینی و آجیل، روی میزهای دید و بازدیدشون، خرما و حلوا گذاشتن.

چند نفر بودند که با هر بازدیدی، داغ دلشون تازه شد و به جای لبخند و شادباش، توی آغوش مهمونهاشون اشک ریختند و خاطره­های یک اتفاق تلخ رو چندباره با کلمات بریده بریده، مرور کردند.

...

 

راستش اینها رو نگفتم که توی این روزهای (به هرحال) بهاری، کامتون رو تلخ کنم. فقط خواستم یادآوری کنم گاهی وقتها لازمه که حواسمون رو بیشتر جمع کنیم.

این روزها، با وجود همه اتفاقاتی که باعث شد خبری از عید توی خونه نباشه و علیرغم درد عصبی مزخرفی که بعد از همه این ماجراها، اومده سراغم و این مدت، حسابی زمینگیر و خونه نشینم کرده، بیشتر از همیشه به نعمت­هایی فکر می­کنم که به خاطرشون باید تا ابد سر از سجده شکر برندارم.

راست می­گفتن قدیمی­ها که خدا همیشه، حتی توی بدترین لحظات، جای شکرش رو برای بنده­هاش باقی می­ذاره.

درسته که همیشه و همه جا میشه با خدا حرف زد و دعا کرد اما ما معمولن توی یه زمان­های خاصی، بیشتر و ویژه تر به دعا و نیایش فکر می­کنیم. یکی ازون زمان­ها، موقع تحویل ساله که همیشه از دوست و آشنا برای یادکردن در اون لحظه، التماس دعا داریم.

امسال، وقتی از پشت پرده اشک، می­دیدم کسانی رو که موقع تحویل سال، خاک سرد رو به جای عزیزانشون در آغوش می­گیرن، با خودم فکر کردم چقدر غافلیم از نعمت­هایی که توی همین لحظه باید به خاطرشون، با همه وجود، شاکر باشیم.

نعمتهای عزیز و بی مثل و مانند آغوش گرم مادر، لبخند زیبای پدر، محبت­های بی­دریغ برادر و خواهر، عزیزان و دوستانی که دوستمون دارند و ما در کنارشون احساس شادی و آرامش می­کنیم.

و نعمت سلامتی که چون مفت و مجانی در اختیارمون قرار گرفته، تا زمانی که از دستش ندادیم، ارزشش رو درک نمی­کنیم.

برای هرکدوم از اینها به تنهایی، اگر سال­ها شکرگزاری کنیم، کمه.

راستش من فکر می­کنم هر روزی از عمر ما که کنار عزیزانمون و کسانی که دوستشون داریم سپری میشه، عیده. و باور کنید که حتی یه وقتایی روزمرگی­هامون و روزهایی که مثل همیشه هستند و هیچ اتفاق خاصی توی اونها نمی­ا­فته، جای شکر دارند. باور کنید.

 

 

تلنگرنوشت: در عجبم که با وجود تمدن چندین هزار ساله، چرا "حاجی فیروز"، گدایی می­کند! در حالیکه "بابانوئل"، کادو می­دهد؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 12:13  توسط مهدیه یکتا  | 

 امسال به واسطه شرایط کاری، میهمان نیمه ثابت جشنواره موسیقی فجر بودم که البته به خاطر ترکیب زمانبندی و مکان بندی(واژه من درآوردی برای رساندن مقصود) افتضاح دوستان دست اندرکار، نشد و البته محال بود که به تعداد زیادی از اجراها برسم. اما دیدن بعضی از اجراهای بخش موسیقی پاپ جشنواره، انگیزه شد که این مطلب را از باب شوخی با کنسرتهای پاپی که برگزار می شود، بنویسم. متاسفانه به دلیل اتفاقات ناخوشایندی که در آن زمان افتاد، این مطلب به صفحه بندی مجله نرسید و الان هم می دانم که شاید دیر باشد برای نوشتنش در وبلاگ. اما از آنجا که برگزاری کنسرت های پاپ و اتفاقاتی ازین دست که اینجا نوشته ام، فقط مختص جشنواره نیست، گفتم شاید خواندنش برای شما هم خالی از لطف نباشد.

 

اسم کنسرت موسیقی پاپ که می­آید، ناخودآگاه یک انرژی خارق­العاده، ته وجود آدم وول می­خورد که صندلی­های برج میلاد تهران، معمولا جای خوبی برای تخلیه آن است. راستی هیچ دقت کرده­اید که نوع صندلی­های این سالن با سالن­های دیگری که معمولا در آنها کنسرت اجرا می­شود، فرق دارد؟ یعنی در حقیقت، انعطاف­پذیری اینها خیلی بیشتر است. چون اگر غیر از این بود، با آن احساساتی که ملت، موقع اجرای خواننده­ها از خودشان نشان می­دهند، تا الان دیگر جایی برای نشستن و تماشای کنسرت وجود نداشت! حالا هرچند که شما خودتان استادید، اما فقط جهت یادآوری، چند نکته­ای را که معمولا پیش از رفتن به کنسرت­های پاپ باید به خاطر داشته باشید، با هم مرور می­کنیم.

رفقا را جا نگذارید

سعی کنید حتما زمانی که می­خواهید بلیت کنسرت را تهیه کنید، با چندتا از رفقای باحال و به اصطلاح پایه، برنامه­تان را هماهنگ کنید تا یک وقت خدای ناکرده در میان موج ابراز احساسات موجود در کنسرت، تک نمانید. مثلا آنجا که می­خواهید بی­خود و بی­جهت، پیش از شروع اجرا فریاد بکشید و خواننده محبوبتان را صدا کنید یا وقت و بی­وقت دست بزنید و توهم ورود اعضای گروه را به دیگران بدهید، اگر تنها باشید، قطعا ناکام خواهید ماند. خلاصه که همراه و همصدا یادتان نرود.

مویز بخورید برای تقویت حافظه!

تا آنجا که می­توانید پیش از رفتن به کنسرت هر خواننده پاپ، یک سری کامل از آلبوم­های او را خریداری کنید و روزی چندبار هر ترانه­ای را گوش بدهید. حتی اگر فکر می­کنید ممکن است ابیاتی را فراموش کنید، از روی هر ترانه چندین بار بنویسید تا ملکه ذهنتان بشود. چون خواننده محبوب شما در طول کنسرت به همراهی­تان به شدت نیازمند است و اصلا بعضی جاها که ایشان ازبس فریاد کشیده­اند، دیگر صدایشان یاری نمی­کند، باید وظیفه خطیر خوانندگی را شما به عهده بگیرید و قطعا صدای زیبای شما به همراه ادای درست کلمات، باعث شادی دل خواننده محبوبتان و احتمالا باقی بازماندگان خواهد شد! حتما می­دانید که اگر ایشان میکروفن را به سمت جمعیت بگیرند و به خیال اینکه شما همراهی می­کنید، خودشان ترانه را ادامه ندهند، و یکدفعه شما هم همه با هم روزه سکوت بگیرید چه اتفاقی می­افتد؟ متوجهید که؟!

بدون شرح

ها! راستی، یک دست حنجره زاپاس با خودتان بردارید. لازم می­شود!

در تاریکی موبایلی روشن کنید

اگر احیانا زمانی خواستید تلفن همراه بخرید، حتما از نوع چراغ قوه دارش بخرید، در کنسرت­ها خیلی به کار می­آید. درحقیقت کار شمع را می­کند. نه، منظورم دقیقا این نیست که وقتی چراغ­های سالن خاموش است، با کمک آن می­توانید مثلا بروشور برنامه را بخوانید. آهان! درسته! منظورم آن است که وقتی همه باهم گوشی­های روشنتان را بالای سرتان بگیرید و حرکت بدهید، خواننده روی سن، راحت­تر می­تواند در تاریکی، طرفدارانش را پیدا کند. گرفتید الان؟

دوباره، دوباره ...

برای هر قطعه تا می­توانید، ابراز احساسات خرج کنید و به محض اینکه تمام شد، ترجیع­بند "دوباره، دوباره" یادتان نرود. نمی­دانید با این شیوه چه کمک بزرگی به خواننده محبوبتان می­کنید. چون اگر بنده خدا فقط فرصت کرده باشد چندتا قطعه را تمرین و آماده کند، به این ترتیب می­تواند با خواندن دوباره و سه باره یک قطعه، تایم کنسرت را پر کند. تازه شما هم که همه شعرها را بلدید. می­توانید بیشتر تمرین خوانندگی کنید.

با خواننده همدردی کنید

به هیچ عنوان خودتان را درگیر تناسب رفتارتان با محتوای شعرها نکنید. مثلا وقتی جناب خواننده با همه وجود می­خواند که :"دارم از یاد تو میرم ... بی تو هرلحظه می­میرم ..." و تناسب موسیقی هم با این اشعار به شدت شنونده را تحت تاثیر قرار می­دهد(!)، شما همچنان به بالا و پایین پریدن و کف زدن و سوت و جیغ کشیدن ادامه بدهید. چون اصولا این درد جانکاه که از عمق وجود خواننده محترم بر روی لبان او جاری می­شود، ظاهرا به شدت، وی را از خود بیخود کرده و دیگر فرق علایمی که مربوط به بروز غم یا شادی می­شوند را درک نمی­کند؛ ایضا شما هم که بیننده هستید خیلی خودتان را خسته نکنید و همچنان در غم ایشان با نوای سوت و کف، شریک بمانید!

 

در پایان امیدوارم با رعایت موارد فوق، شبی زیبا و خاطره انگیز را در کنار رفقا بگذرانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 16:1  توسط مهدیه یکتا  | 

 

نمی­دونم تا حالا بالای سر کسی که آخرین لحظه­های زندگی رو می­گذرونده، بودید یا نه؟

نمی­دونم به چشم خودتون، لحظه لحظه رفتنشو در عین ناباوری دیدید یا نه؟

نمی­دونم با بند بند وجودتون آیه "فَلَولا اِذا بَلَغتِ الحُلقوم و اَنتُم حینَئذٍ تَنظُرون" رو لمس کردید یا نه؟

نمی­دونم میون زمزمه­های "یاعلی" و "یاحسین" و "یااباالفضل" که از گوشه و کنار، برای موندنش به گوش می­رسیده، با همه وجودتون "یاالله" گفتید و خدا رو قسم دادید که یه کاری بکنه یا نه؟

و نمی­دونم اون موقع آیا اصلن یادتون بوده که "وَ نحنُ اَقربُ اِلیه منکُم وَلکن لاتُبصرون" یا نه؟

نمی­دونم با چشم­های پر از اشک و با وجود ناامیدی، دستاتونو روی قفسه سینه­ش فشار دادید و هرچی از کمک­های اولیه بلد بودید، به کار گرفتید که بَرِش گردونید یا نه؟

نمی­دونم ...

 

نمی­دونم اما ... فقط میگم که لحظه خیلی غریبیه!

سخته باور اینکه تمام این دقایقی که همین چند لحظه پیش گفتید و خندیدید و به هم نگاه کردید حتی، آخرین دقایق و آخرین بار بوده!

هرچند زیاد شنیدیم، اما هیچ­وقت نمی­تونیم تصور کنیم همین لحظه و همین دَم، ممکنه آخرین لحظه باشه!

حتی اگر ببینیم هم باور نمی­کنیم. خیلی زود فراموش می­کنیم. خیلی زود!

 

سخته، خیلی سخته، اما بد نیست گاهی به چشم، ببینیم که انسان توی یک دَم، همه چیزو می­ذاره و میره! یک دَم!

می­دونی همه چیز یعنی چی؟ همه چیز یعنی همون دنیایی که ما از صبح که چشمامونو باز کنیم تا آخر شب که می­خوایم بخوابیم، غصه­شو می­خوریم.

همه چیز یعنی همون دنیایی که همیشه درگیرشیم و برای نبودن در کنار عزیزانمون، کارها و مشغولیت­های روزمره­شو بهانه می­کنیم.

همه چیز یعنی همون عزیزانی که به خاطر دنیا، کمتر فرصت می­کنیم بهشون محبت کنیم و باهاشون حرف بزنیم و توی چشماشون نگاه کنیم حتی، تا توی یک دَم، داغ همه این چیزا رو به دل اونها و حسرتشو به دل خودمون بذاریم.

همه چیز یعنی همه اون چیزایی که یه عمر با خون دل به دست میاریم و هیچ­وقت به اون روزی نمی­رسیم که قرار بوده ازشون لذت ببریم.

همه چیز یعنی همه چیز به جز اشک­هایی که تا همیشه نشونه دلتنگی­اند و شاید یه جاهایی به دادمون برسند.

همه چیز یعنی همه چیز به جز اون لبخند پر از محبتی که باعث میشه یه نفر، یه گوشه دنیا، وقتی خاطراتشو مرور میکنه، آهی بکشه و بگه خدا رحمتش کنه!

...

 

 

پی­نوشت: اعتبار آدم­ها به حضورشان نیست. به دلهره­ ایست که در نبودنشان درست می­کنند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 13:13  توسط مهدیه یکتا  | 

 

 

امشب که شب میلاد احمد باشد

مشمول همه عطای سرمد باشد

یارب چه شود طلوع فجر فردا

صبح فرج آل محمد باشد

 

پی نوشت: التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 12:32  توسط مهدیه یکتا  |