تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

 

شما با هم زاده شدید و باید که پیوسته با هم باشید.

با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند.

اما بگذارید با هم بودنتان را فضائی در میان باشد.

یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید:

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد ...

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگه دارد.

در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک:

از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند،

و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.

 

 

پی نوشت اول: این چند جمله از خلیل جبران رو صمیمانه تقدیم می کنم به دوست و برادر خوبم، مسیب حسن زاده، که به تازگی پیوند مقدسش با زهرای عزیز رو جشن گرفته. هرچند که متاسفانه نتونستم در مراسم شادباش این عزیزان حضور داشته باشم، اما این چند خط رو به عنوان یه هدیه کوچک، اینجا براشون به یادگار میذارم و امیدوارم زندگیشون همواره لبریز از عشق و شادی باشه و لحظاتش به نور الطاف الهی روشن!

پی نوشت دوم: امسال همچون سال گذشته، تمام هفت روز رو در خدمت نمایشگاه بی رمق اما پرحاشیه مطبوعات بودم. تنها حسنی که این ماجرا برای من داشت، دیدن تعداد زیادی از دوستان و همکاران قدیمی بود که مدتها بود ندیده بودمشون و به شدت از دیدارشون مشعوف شدم. در این میان متوجه شدم که خیلی از رفقای قدیمی، آستینها رو بالا زدند و در شرف رفتن به خونه بخت هستند. اونهایی هم که قبلا از این مرحله گذشتند، امسال یه مهمون کوچولو در خانه دارند. برای پیروزه، ایمان، امیر، و محمد(که دقیقا سر سفره عقد دستگیرش کردم!) از صمیم قلب آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم. به آقا روح الله عزیز بابت کوچولوی خوشگلی(عکسشو توی موبایل پدر دیدم) که مهمونشون شده، تبریک میگم و آرزو می کنم قدم نورسیده محمد آقا و زهرا خانوم هم براشون پر از برکت و شادی باشه. اگه کسی رو از قلم انداختم، عذر می خوام ولی با همه وجودم برای تمام این دوستای عزیز و نازنین، خوشحالم و اعتراف می کنم هرچند که تا پیش ازون حال چندان مساعدی نداشتم اما امسال توی نمایشگاه، حسابی حالم جا اومد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 14:6  توسط مهدیه یکتا  | 

نبودم

گم شده بودم، انگار

جای دوری نه، همین اطراف، همین نزدیکی، شاید کمی آنطرف تر از نگاه های آشنا ...

در این مدت که نبودم اما، فهمیدم این روزها چه راحت و آسان می شود گم شد. می شود در عینِ بودن، ناپیدا بود ...

می شود گم شد، پشتِ دستگاه های خاموشِ مشترکانِ همراهِ مخابرات.

پشتِ درخواستی کوتاه که دعوتت می کند پیغام بگذاری.

پشتِ وبلاگ های بی مخاطبی که آخرین تاریخ به روزشدنشان، روزی را در دو، سه ماهِ گذشته نشان می دهد ...

                                                ****

چه راحت، دل خوش کردیم به شنیدن صدایی آشنا از پشت خطوطی مجازی (که تازه شاید اگر نمایشگرها، اعدادی غریب را نشان دهند، صداهای آشنا را هم از ابتدا به جا نیاوریم!) و فراموش کردیم دیدن چهره های آشنا را وقتی دلتنگیم برای حضورشان.

چه آسان، دل سپردیم به پیام هایی کوتاه، و نه نامه های بلند و دست خط های خاطره ساز.

چه عجیب، همراهی کردن با لبخندها و اشک های یک دوست، ختم شد به گذاشتن آیکون های خنده و گریه در یاهو و جی میل و وبلاگ هایمان ...

چطور نوازش های حضور یک عزیز، همراهیش و آرامشِ بودنش، پشت تمام پیغام های چندخطی دیجیتالی گم شد. خطوطی که حتی لمس کردنشان ممکن نیست ...

همه گفتنی ها و شنیدنی هامان، بین تمام مشغله ها و فرصت های کوتاه روزانه، به کلماتی کوتاه و بریده بدل شد که فقط بدانیم هنوز هستیم یا ...

                                               ****

همه آدرس هایت را دارم و تمام اعداد آشنایت را می شناسم

آدرست در یاهو، جی میل، هات میل ... و آدرس کلبه کوچکی که در بلاگفا ساخته ای و آن یکی که در پرشین بلاگ است یا آن که در میهن بلاگ داری ... شماره تلفن همراهت، 912، 919 و حتی ایرانسل ت ...

اما ...

راستی نشانی خانه ات کجاست؟

اگر در میان تمام این آدرس ها و شماره ها نبودی، کجا باید پیدایت کنم؟ یعنی اگر تمام حروف و اعداد و ارقامی که می شناسم را گم کنم، تو را هم گم خواهم کرد؟

نه، نمی خواهم، حتی فکر نبودنت برایم آزاردهنده است. پس یادت باشد که حتما نشانی خانه ات را برایم اس ام اس کنی، یا ایمیل بزنی یا ...

نه، می آیم ... می آیم آنجا، آنجا که هستی، همان جایی که گاه از آن عبور می کنی، می آیم و نشانی ات را می گیرم. همان جا بمان، فقط برای مدتی کوتاه تا من برسم ...

بعد از آن هرگاه که نبودی، نمی گذارم گم شوی، به رسم دوستی دیرینه می آیم، با پای پیاده حتی، تا هرجای دنیا که نشانی ات باشد.

وقتی نشانی ات را دارم و محل عبورت را می شناسم، و وقتی هنوز دلم برای حضورت تنگ می شود، هرگز دوستی هایمان گم نمی شود، هرگز.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:11  توسط مهدیه یکتا  | 

 

 

          دارم هوای صحبت یارانِ رفته را

                          یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 15:47  توسط مهدیه یکتا 

 این روزها گاهی یه چیزایی میشنویم که کلی چشمامون گرد میشه از تعجب، گاهی آه می کشیم، گاهی هم افسوس می خوریم، یه وقتایی هم از فرط اینکه نمی دونیم دیگه چه باید بکنیم، بیخود و بی جهت می زنیم زیر خنده! ازون خنده هایی که از گریه غم انگیزتره ها!

* مدتی پیش که توی ماجراهای هدایت شده توسط اجانب، احسان باکری (فرزند شهید باکری) رو گرفتند و حسابی تادیبش کردند، کلی افسوس خوردیم که ای بابا این یکی دیگه چرا باید از راه راست منحرف بشه! هرچی هم بهش گفتند که (ما عکس پدر تو رو روی قلبمون نگه می داریم، تو قلب ما رو شکستی...!) فایده ای نداشت که نداشت!

ـ ازون طرف یکی می گفت ما توی بنیاد شهید، کلی انگشت حیرت به دهان گرفته ایم و کلی افسوس خوردیم که طرف، فرزندِ شهیده، همسرِ شهیده، اما حالا مادر یک منافقه! آخه آدم بره دردشو به کی بگه؟!

** حالا چند روز پیش شنیدیم که بهشتی و الویری رو گرفتند، پشت بندش هم مطهری رو. که خب با اون نامه های بلندبالا انتظاری غیر ازین هم نداشتیم.

من موندم هاج و واج که چرا این فرزندان انقلاب همگی ناخلف از آب دراومدند! چقدر جای تاسف داره که احتمالا پدران اینها کلی توی اون دنیا احساس سرافکندگی و شرم می کنند!

*** شنیدیم که امسال بعد از سی سال عزت و احترام، مراسم بزرگداشت آیت الله طالقانی برگزار نشد. البته این ربطی به اون موضوعات قبلی نداشت، فقط جزو مواردی بود که این روزها شنیدیم و آه از نهادمان برآمد. همین!

**** بعدش شنیدیم جدیدن توی بهشت زهرا، یه قطعه ای ساخته شده که یه عالمه ازین معتادای بی نام و نشون کنار خیابون رو بردند اونجا و دفن کردند! این جزو اون خبرایی بود که هم باهاش متاسف شدیم، هم کلی تعجب کردیم که یهو چطور اینهمه معتاد اونم از نوع بی نام و نشونش با هم مردند! مسئله هم خیلی پیچیده به نظر میاد، هم خیلی مهم و هم خیلی خطرناک و اصلا نمیشه به همین راحتی ها از کنارش گذشت. فکر می کنم حتما مراجع مربوطه باید به این موضوع رسیدگی کنند، نکنه یه وقت دردی، مرضی، چیزی سر و کله ش پیدا شده و داره یواش یواش از میون همین معتادای کنار خیابون سرک میکشه و قراره برسه به بقیه! خدا به داد برسه!

***** دست آخر اینکه روی یکی ازین تابلوهای الکترونیکی که شهرداری زحمت کشیده و بعضی جاها نصب کرده تا ما یه وقت از اخبار حوادث و اتفاقات روز عقب نیفتیم، نوشته بود (آمار خودکشی در ایران ۲۷ درصد کاهش داشته) خب حالا شما بگید با این وضعیت حال و روزگار، آخه اصلا نیازی هست که کسی خودش، خودشو بکشه؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 12:26  توسط مهدیه یکتا  | 

 

           عبودیت یعنی بندگی

              و عشق، مهم ترین رکن بندگی است

     و معاشقه با معبود جز با تجربه عشق مادی میسر نیست

             از این روست که قدر با علی(ع) معنا می شود

                     که سزاوارترین عشق زمین تا ابد است.

                                                                      قدر دانیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:45  توسط مهدیه یکتا  | 

 

اون روزی که (درباره الی...) رو دیدم، همش فکر می کردم فضای این فیلم چقدر شبیه اوضاع و احوال روزگار ماست!

یه وقتایی کلی با هم خوش و خرمیم و برامون اصلا فرقی نمی کنه طرف مقابلمون از کجا اومده و اصل و نسبش کیه و چه کاره ست؟ اما باور داریم که آدم خوبیه و کارش درسته و اونقدر خاطرشو می خوایم که دلمون می خواد همسفر سایر عزیزانمون هم بکنیمش...

اما خدا نکنه یه وقت یه اتفاقی بیفته که چندان بر وفق مراد ما نباشه! یهو همه چی تغییر می کنه. اون آدمی که تا دیروز هم سفره ش بودیم، حالا میشه یه جانی بالفطره که ممکنه هر کاری ازش بربیاد! و طبق نتایج مذاکراتی که با اطرافیان انجام می دیم ناگهان متوجه می شیم که این آدم از پایه و ریشه مشکل داشته و هزارتا اَنگ هم بهش می چسبونیم!

اونجاست که دیگه سرنوشت اون آدم و اتفاقاتی که ممکنه با قضاوتهای ما براش بیفته، مهم نیست. فقط ما مهمیم و اینکه بتونیم هرجور شده، خودمون رو از هرگونه اتهامی که بشه بهمون وارد کرد، مبرّا کنیم! و دراین راه حتی ممکنه چشممون رو روی واقعیت هایی که ازشون خبر داریم ببندیم و به خاطر خودخواهی و نجات خودمون دروغ بگیم!

یه وقتایی حتی تا اونجا پیش می ریم که یادمون میره، اصلا همه مشکلاتی که برای اون آدم پیش اومد و موجب شد ما اینهمه بهش بدبین بشیم، برای این بود که می خواست همسفری از ما رو نجات بده و جلوی غرق شدنش رو بگیره. یادمون میره که شاید اون به خاطر ما و اشتباه ما قربانی شده.

خیلی عجیبه که ماحاضریم درباره آدمهایی که حتی ساده ترین و ابتدایی ترین مشخصه اونها رو (که می تونه اسمشون باشه) نمی دونیم، قضاوت کنیم، حکم کلی بدیم، محکوم کنیم و عین خیالمون هم نباشه!

این اتفاق فقط هم در روابط معمول آدمها و در لایه های زیرین اجتماع نمیفته بلکه اونچه این اواخر در سطح وسیعی از کشور و درمیان همه اقشار جامعه دیدیم هم دست کمی ازین ماجرا نداشت.

 

قضاوت درباره انسانها، یکی از گناهان بزرگیه که تهمت، دروغ، غیبت، بدبینی و خیلی از گناهان دیگه رو به دنبال خودش داره و به همین دلیل هم خداوند به راحتی از کنار اون نمیگذره.

جالب اینجاست تمام مدتی که در سینما نشسته بودم با خودم فکر می کردم چرا من اینجا نشستم و دارم اینهمه تلخی و عذابی که توی این فیلم هست، تحمل می کنم؟؟ اما کنجکاوی برای دنبال کردن ماجرا نمی ذاشت از خیرش بگذرم...

و من فکر می کنم که همه ما می بینیم و زجر می کشیم، اما تحمل می کنیم و سکوت رو ترجیح می دیم و فکر می کنیم شاید بشه بالاخره مَرکبِ به گِل نشسته اینجور آدمها رو دید.

اما سکوت در برابر قضاوت مثل خودش گناهه، یه گناه بزرگ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 14:7  توسط مهدیه یکتا  | 

 

بعد از افطار تماس گرفت و گفت پایه ای بریم با بچه ها گشتی بزنیم؟ پایه بودم اساسی. نیم ساعت بعدش، حدود ساعت ۱۰ شب بود که چهارتایی توی ماشین نشسته بودیم و فکر می کردیم کجا میشه رفت که حال آدمو خوب کنه. این شبها اولین گزینه ای که ظاهرا به ذهن همه میرسه، سینماست. به خاطر همینم جلوی در سینماها جای سوزن انداختن نیست. منصرف شدیم. فکر که کردیم دیدیم دلمون یه چیز دیگه میخواد. اما چی؟...

ساعتی بعد توی جاده بودیم، جاده فَشَم. زدیم به دلِ کوه. اولش کلی با هم می گفتیم و می خندیدیم. اما یواش یواش، هر کی خزید به یه سمت ماشین و سکوت شد تمامِ صدایی که می شد شنید.

هرچی بالاتر می رفتیم، حضور آدمها کمرنگ تر و حضور خدا پررنگ تر می شد. هیبت کوه های اطرافمون که توی سیاهی شب، عرضه اندام می کردند، توی دل آدم رو خالی می کرد. شیشه ها رو کشیدیم پایین، سرهامون رو از پنجره بردیم بیرون و محو تماشای سقف بالای سرمون شدیم. آسمون درست مثل یه پارچه مخمل سیاهرنگ بود که یه عالمه پولکهای درخشان و براق، روش دوخته باشند. باد خنکی که توی صورتهامون می خورد، از یادمون برد که از وسط گرمای تابستونی این روزها اومدیم.

همراهی صدای حمیدرضا نوربخش، سکوت ماشین رو می شکست و رنگ تازه ای به فضا می داد:

دلگیرِ دلگیرم       از غصه می میرم

مرا مگذار و مگذر...

جاده که خلوت می شد، چه حالی می داد وقتی چراغهای ماشین رو خاموش می کردیم و توی سیاهی محض و هیاهوی طبیعت اطراف فرو می رفتیم. انگار اینجا فقط خودتی و خدای خودت. خوف عجیبی دل آدم رو می گرفت که عظمتش خیلی شیرین تر از اون بود که بخوای بی خیال این لحظه ها بشی. سرتو که بالا می گرفتی، توی نور ستاره ها احساس می کردی خدا داره نگاهت می کنه، می تونستی با یه دنیا عشق، دستاتو ببری بالا و براش دست تکون بدی و اون با همه بزرگیش بهت لبخند بزنه...

هرچند ممکنه به ذهن شنونده بیاد که چهارتا دختر، اون موقع شب، توی جاده، ... وااااااای، ایییییینهمه خطرناک!!!!!!!!!!!!!!!

اما اگه بدونید اونجا چقدر راحت میشه دستهاتو باز کنی و خدا رو در آغوش بگیری و چقدر خوشگل می تونی عشقبازی کنی، همه این حرفا میشه باد هوا. و تازه که انگار هیچ جا ازون فضا امن تر پیدا نمی کنی چون خودِ خودِ خدا هواتو داره. می خنده و میگه این بنده های کله خراب من حالا که اومدن اینجا مهمونی، بدون میزبانی ردشون نمی کنیم...

چقدر دل هرچهارتامون آروم شد، چقدر حال کردیم، چقدر...

یه لحظه از ساعتهایی که دیشب گذروندیم، به سالها عیش و نوش نمی دم. اگه توی این ماه واقعا میخوای مهمون خدا بشی، یه کم، فقط یه کم از شهر و دیارت، از خودت، فاصله بگیر و ببین چند قدم اونطرف تر آسمونش خیلی با آسمون تو متفاوته. عکس خدا توی آینه شبهاش، خیلی شفافتر و بی غبارتره.

زندگی یعنی این!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 13:52  توسط مهدیه یکتا  | 

 

کاش در این رمضان، لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که هم سفره تو، لحظه افطار شوم ...

 

 

پی نوشت: در لحظه های سرشار از نور و برکت رمضان، چشمان منتظر و دلهای بی قرار را از دعای خیرتان محروم نکنید. شیرینی میهمانی حضرت دوست، گوارای وجود!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 20:30  توسط مهدیه یکتا  | 

 

دو، سه ماه گذشته، روزگار خوبی بود.

روزهایش را دوست داشتم، خیلی زیاد.

مدتها بود که منتظر چنین روزهایی بودم. روزهایی که مرا در خود گم کند. زمانم راببَرَد و از خود، فراموشم کند.

در مدت دو سال و نیم گذشته، کارهای بسیاری را قبول کرده و انجام داده بودم اما هیچکدامشان مثل این یکی به من نچسبیده بود. همیشه وقتی کارها به روزهای سخت واپسینش می رسد، آرزو می کنی که زودتر تمام شود، اما من این روزهای آخر با وجود تمام خستگیها و سختی ها، دلم نمی خواست که دقایق بگذرند و پایان، نزدیک شود.

دیر زمانی بود که دلم برای این خستگیهای شبانه روزی و از سر میل و رغبت، تنگ شده بود. وقتی در کنار همکارانی همراه، کاری را انجام می دهی که دوستش داری و در نهایت هم حضورِ مفید داشتن را با همه وجودت احساس می کنی، آرامش از آنِ توست، حتی اگر چند شب باشد که چشمانت روی خواب را ندیده باشند.

این روزها حسی را دوباره تجربه کردم که مدتها بود فراموشم کرده بود. ازین بابت از تمام کسانی که در به وجود آمدن این حس، سهیم بودند، سپاسگزارم.

 

به پیوست، عذرخواهی می کنم از تمام دوستان و عزیزانی که به واسطه مشغله این روزها، نتوانستم به درستی پاسخگوی محبتها، تماسها و پیامهایشان باشم. امیدوارم بتوانم جبران کنم.

 از شما همراهان صبور و دوست داشتنی هم عذرخواهی می کنم که رسم قشنگ دید و بازدید مجازی، مدتی به تعویق افتاد.

 

این روزها حال خوشی داشتم. دقایق، برده بودندم به روزهایی که کار بود و دوستی و همکاری، و همه اینها در کنار هم ختم می شد به زندگی.

 اما حیف...

این روزها هم سپری شدند، مثل آن روزها. کاش می شد اما این حال، باقی بماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 1:41  توسط مهدیه یکتا  | 

 

به خاطر همراهیت،

  به خاطر محبت بی دریغت،

     و به خاطر دلگرمی دوستانه ت،

                                  یک دنیا سپاس!

 

 این تنها جمله ایه که می تونم به تو بگم

  به تو دوست خوبی که دلیلِ بودنِ سنگ صبوری

    آره تو، که داری الان این خطوط رو می خونی.

 

                              هنوز هم بهانه ای برای بودن، هست

 

                                  عیدت مبارک همسفر!

             توی این شبهای نورانی، سنگ صبور رو از دعای خیرت بی نصیب نگذار

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 22:2  توسط مهدیه یکتا  |